<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388</id><updated>2011-09-24T09:07:04.834-07:00</updated><title type='text'>حرفهای ناتمام من</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>31</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-2621540088991849846</id><published>2009-03-26T00:46:00.000-07:00</published><updated>2009-03-26T01:03:01.679-07:00</updated><title type='text'>مصاحبه با بیژن فرهنگ دره شوری</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/Scs0KXJTCdI/AAAAAAAAAIk/BBSiuA74LJA/s1600-h/bizhan%25201.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5317401137657350610" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/Scs0KXJTCdI/AAAAAAAAAIk/BBSiuA74LJA/s320/bizhan%25201.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; دره شوری را یک بار در ساله ۸۱ وقتی‌ برای نمونه برداری برای پروژه فوق لیسانس به جنوب ایران رفته بودم ملاقات کردم، ساعتی‌ با او حرف زدم، و دردهای خفته در دلش را شنیدم، همانجا آرزو کردم که کاش میشد روزگاری با در کنار این انسان کار کنم، و از او چیز یاد بگیرم. امروز که این مصاحبه را خواندم، دلم نیامد تنها خوانده باشم.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://zistban.blogfa.com/post-12.aspx"&gt;مصاحبه با بیژن فرهنگ دره شوری، مؤسس اولین ژئوپارک ایران&lt;/a&gt; در جزیره قشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پریسا خلف بیگی(http://zistban.blogfa.com)&lt;br /&gt;عکس: سرباز زمین (&lt;a href="http://earthsoldier.blogfa.com/post-192.aspx"&gt;http://earthsoldier.blogfa.com/post-192.aspx&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- از کجا شروع کنیم آقای مهندس؟&lt;br /&gt;به من دره شوری بگویید کافی است ،مهندس مال خودتان…&lt;br /&gt;- پس با اجازه شما از آخرین فعالیتتان شروع می کنم یعنی تاسیس ژئوپارک در قشم…&lt;br /&gt;- چطور شد که به قشم رفتید و تصمیم گرفتید آنجا را به ژئوپارک تبدیل کنید؟&lt;br /&gt;این ۷ سال که در مورد آن میپرسید جزء دوران آوارگی من است دوران کار رسمی من از ۵۰ تا ۷۶ در سازمان محیط زیست بود که داستان مفصلی دارد اما من وقتی به قشم رفتم حتی اسم ژئو پارک را هم نشنیده بودم در ایران و خاورمیانه اصلا ژئوپارکی وجود نداشت من کار شناسایی جزیره راطبق در خواست آقای انوار مدیر عامل سازمان منطقه آزاد قشم شروع کردم.&lt;br /&gt;- شناسایی چگونه بود وچند سال طول کشید؟&lt;br /&gt;از نظر من شناسائی کاری است که هرگز پایانی ندارد.تو باید دائم بگردی، نگاه و یادداشت کنی،اشتباهات خودت را تصحیح کنی ، آدم جدید دعوت کنی، بحث جدید کنی با دید مختلف به کار نگاه کنی.من تصمیم گرفتم قسمت غربی جزیره را که ده و روستا و قنات و مالکیت نداشت و بنابراین مخالفت محلی وجود نداشت ،حفاظت کنیم، با شورا ها در روستا های همسایه پارکی که در ذهن داشتم با مردم صحبت کردم توضیح دادم که چه قصدی دارم گفتم بیایید اینجا را حفاظت کنیم گیاهان، پرندگان و سنگ آن را حفظ کنیم ،همه موافقت کردند، یک دلیل این بود که در قشم آب شیرین خیلی مهم است،آنها معتقد بودند اگر گیاهان و کوهها حفظ شوند باران مختصری که میبارد در زمین نفوذ میکند ، در ضمن آنها هم مثل هرآدم خوب دیگری سرزمینشان را دوست دارند .&lt;br /&gt;-چطور محدوده منطقه را تایین کردید؟&lt;br /&gt;مرز منطقه را همراه با شوراهای روستا انتخاب کردیم هر قسمت از مرز که از کنار دهی رد می شد با حمایت و مشورت مردم انتخاب میشد و در آخر مرز نهایی را به تایید منطقه آزاد قشم رساندیم.&lt;br /&gt;-شما شخصا بدون وابستگی به جایی با کمک مردم محلی شروع کردید به تبدیل آنجا به یک پارک ملی چطور در آخر آنجا تبدیل به ژئوپارک شد ؟&lt;br /&gt;وقتی مراحل کار به پایان رسید برای اعلام رسمی پارک ملی تردید کردم چون بر اساس قانون مالکیت پارک های ملی با سازمان محیط زیست است، در همین زمان از طرف زمین شناسان متوجه شدم کنفرانسی در پکن در مورد ژئوپارک های جهان برگزار میشود،در این کنفرانس شرکت کردم ،پس از جمع آوری اطلاعات در مورد ژ‍ئوپارک متوجه شدم قشم به دلیل گنبد نمکی ،غارهای متعدد و پدیده های زمین شناسی عجیب و غریب در سراسر جزیره باید تبدیل به ژئوپارک شود&lt;br /&gt;-حفاظت از ژئوپارک ها چگونه است؟&lt;br /&gt;در همه دنیا بودجه زیادی برای آن میگذارند،بودجه ملی، یونسکو هم خیلی کمک میکند، من از‍‍‍‍‍‍‍‍ ‍‍‍ژئوپارک های متعدد بازدید کردم وعکس گرفتم، پیاده رو های مخصوصی از پارکینگ تا سر کوه ساخته اند که ۱۰ تا ۱۵ سانتی متر از زمین فاصله دارند و تخته کوبی شده اند،هیچ کس پایش را روی هیچ گیاهی نمی گذارد،دو طرف تخته ها طناب کشیده اند و بازدید کننده در مسیر مشخصی حرکت می کند .&lt;br /&gt;- مراحل کار وقتی از چین برگشتید چگونه بود؟&lt;br /&gt;وقتی برگشتم تصمیم گرفتم کار را شروع کنم ،مراحل تصویب را از چینی ها و نماینده یونسکو پرسیده بودم و در کتابی هم که به من داده بودند به ترتیب نوشته شده بود، بعضی گزارش ها مثلا گزارش پرنده را میتوانستم بنویسم،ولی یونسکو مرا به عنوان پرنده شناس نمیشناخت اما درک اسکات را میشناخت،از اودرخواست کردم به قشم آمد و گزارش پرنده را نوشت، از روی عکس های من ۱۸ گونه جدید برای قشم شناسائی کرد که خودش ندیده بود،گزارش اسکات خیلی کامل بود وبه یونسکو فرستادیم.&lt;br /&gt;در مورد باستان شناسی با اسکات مشورت کردم تصمیم گرفتم صبر کنم، او با من تماس گرفت آدرس و تلفن پروفسور پاتس را به من داد، او فارغ التحصیل هاروارد، شاگرد اول در ۱۹۸۰ و استرالیایی بود، آقای انوار مدیر عامل منطقه آزاد ازاو دعوت کرد به قشم بیایند، وی تنها هزینه هتل و غذا مهمان ما بود&lt;br /&gt;- خرابه ها مربوط به چند سال پیش بود؟&lt;br /&gt;دو تا از آنها متعلق به دوره ساسانی تخمین زده شد ویکی پارتی،دو کوره ذوب آهن با قدمت بیش ازهزار سال پیدا کردیم ،گزارش باستان شناسی تهیه و به دفتر یونسکو فرستاده شد.&lt;br /&gt;- گزارش بعدی چه بود؟&lt;br /&gt;زمین شناسی ، توسط خانم پروفسورسوزان ترنر،استاد دانشگاه سیدنی تهیه شد، وی روزی پانصد دلار پول گرفت،و آقای انوار قبول کردند، ده روز مهمان ما بودند سرانجام گزارش زمین شناسی بعد از محیط زیست به یونسکو ارسال شد&lt;br /&gt;-از ایران چه کسانی از نظر علمی حمایت کردند؟&lt;br /&gt;بخش زمین شناسی دانشگاه شیراز،چند سال بود که با دانشگاه چارلزاز کشور چک همکاری میکردند و روی غارهای نمکی قشم کار میکردند، ۱۶ غار پیدا کرده بودند که به یکی از آنها مشکوک شدند، تا آن زمان ۵۰۰ متر از طولانی ترین غارنمکی جهان که در فلسطین اشغالی بود کمتر تخمین زده شده بود، سالی که من تصمیم گرفتم آنجا را ژئوپارک کنم با هر دو دانشگاه همکاری میکردم، احتمال داشت این غار رکورد دنیا را بشکند، آخر آن به جایی ختم میشد که از زیر یک صخره آب جاری بود اما نتوانسته بودند از آن عبور کنند و باید حفاری میشد ،بعید نبود این غار از سه هزار متر رد شود.سال بعد یک تیم دانشجویی از غار نوردان حرفه ای با آنها بود،من از روز اول همراهشان بودم و چند سفر هم داخل غاررفتم ،مانع آخری را کندند و از آن رد شدیم،کار بسیار مهیجی بود، نه تنها رکورد دنیا را شکستیم بلکه ۵۰۰ متراز آن رد شدیم بی تردید ما برای ابد اولین شدیم اکنون طولانی ترین و زیبا ترین غار نمکی جهان در ژئوپارک قشم است، از تیم و پروفسور مسوول این پروژه که بسیار حرفه ای و محترم بود دعوت کردیم همسرم غذا تهیه دید و شام را داخل غار جشن گرفتیم .اتفاق عظیمی در سطح ملی بود.&lt;br /&gt;-از روزی که سرانجام خبر موفقیت خودتان و ثبت ‍ژئوپارک در فهرست یونسکو را پس از مدت ها تلاش بی وقفه شنیدید برای ما بگویید؟&lt;br /&gt;یک روز بچه ها ایمیل ها را چک میکردند،من دیدم نزدیک است سکته کنند،نمی توانستند بنشینند و خوب توضیح دهند، پرسیدم چی شده گفتند بیایید نگاه کنید،دیدم برای من با قرمز نوشته تبریک!تبریک،تبریک…و زیر آن نامه یونسکو به من،در آن ذکر شده بود ما مفتخریم که ژئوپارک قشم تصویب شدو… دیپلم آن را همراهش فرستاده بودند.از آرمی که ما برای ژئوپارک طراحی کرده بودیم استقبال شده بود .&lt;br /&gt;- داستان حفاظت از لاکپشت ها در قشم را از زبان خودتان برای ما بگویید&lt;br /&gt;یک روز که مشغول نشان دادن جزیره به یکی از اساتید دانشگاه شیراز برای کار شناسایی بودم، روی دیواره صخره لاکپشت ها ایستاده و دریا زیر پای ما بود شنیدم راننده ای که همراه ما و از اهالی روستای دیرستان بود، با مرد دیگری در مورد نیمرو صحبت میکرد ،اینکه ما هر روز نیمرو می خوریم و…من داشتم با دکتر حرف می زدم اما کنجکاو شدم ، وقتی کار تمام شد از عبدالله(راننده) پرسیدم در مورد صبحانه چی می گفتی؟ گفت یک هفته است که ما صبحانه نیمرو میخوریم،گفتم نیمرو خوردن هم مگه برای مردم تعریف داره؟ چی پشت این قضیه است؟ گفت یک هفته است لاکپشت ها می آیند ما شب ها میرویم تخم جمع میکنیم و صبحانه نیمرو می خوریم،این اتفاق ۶ فروردین ۸۰ افتاد و من بلافاصله متوجه شدم لاکپشت ها در قشم تخم میگذارند،درحالیکه تا آن تاریخ در هیچ جا درج نشده بود، آدرس محل تخم گذاری را گرفتم و به آنجا رفتم ،از روی رد ها متوجه شدم دیشب لاکپشت آمده، چاله کنده و تخم گذاشته ،موتوری ها دور زدند و پیاده ها آمده اند تخم ها را جمع کرده و برده اند،همینطور یکی یکی ساحل ها ی ماسه ای را از گوری تا شیب دراز تا خلیج دیرستان همه را رفتم، آخرین ساحلی که دم غروب رسیدم شیب دراز بود وقتی رسیدم دیدم افراد زیادی آنجا ایستاده اند، زن ،مرد ،بچه،پیاده ،با موتور،با ماشین… همه منتظر لاکپشت ها! جایی که از ماشین پیاده شدم چند تا جوان ایستاده بودند دریا را نگاه میکردند،پرسیدم اینجا چه کار میکنید؟ گفتند ما منتظریم این لاکپشت تخم بگذارد ،من با اینکه پیش آنها ایستاده بودم چون آنها به لاک پشت نگاه نمی کردند، آن را ندیده بودم که در حال تخم گذاری است…متفکر و غمگین…قیافه لاک پشت انقدر مظلوم بود… من کوچکترین تردیدی نکردم در لحظه که باید به این حیوان کمک کنم.&lt;br /&gt;گفتم من اجازه نمی دهم شما تخم ها را بخورید،گفتند تو اصلا کی هستی؟ گفتم من رئیس کل جزیره ام! در حالی که هیچ کاره بودم،بعد از اولین پسری که کنارم ایستاده بود اسمش را پرسیدم گفت احمد،گفتم احمد تو کارمند محیط زیست هستی و از حالا حقوق می گیری،تو معاون من میشوی،گفت ببخشید شما؟ گفتم من دره شوری هستم رئیس محیط زیست کل ایران کل خیج فارس و کل جزایر! و اکنون تو را معاون خودم می کنم.&lt;br /&gt;گفت آقای مهندس با این مردم چه کار می کنید؟ فرضاً من هم طرف شما ! گفتم به نظر تو چه کار کنیم؟ گفت من رئیس شورا را از جریان با خبر می کنم، احمد ۲۳ یا ۲۴ سال داشت ، تصادفا اولین آدمی که کنارم ایستاده بود&lt;br /&gt;او رفت و دیدم آدم بزرگی با پوست تیره با لباسی سفید و بلند،با ابهت ، موتوراحمد را می راند و احمد ترک او نشسته،آمد و سلام و احوال پرسی کردیم من گفتم این لاکپشت پوزه عقابیه،لاکپشت های دریایی در خطر انقراض هستند ،پوزه عقابی به شدت در خطر انقراض است،ما باید به آن کمک کنیم&lt;br /&gt;رئیس شورا گفت عین این است که به مردم بگویی ماهی نخور! امکان ندارد ،گفتم باید کاری کنیم،گفت یک عمر است که ما پشت در پشت خوردیم ، ما منتظر می شویم اینها بیایند و صبحانه بخوریم ،من گفتم اینها در تمام جهان وضعیتشان چنین است، وقتی اینجا تخم میگذارند و بچه لاکپشت ها وارد دریا میشوند ممکن است تا آفریقا، ماداگاسکار تا خیلی از جاها بروند اما جزئی از روستای توهستند و تو رئیس شورایی و این دوباره به همین جا برمیگردد و تخم میگذارد اگر تو همه تخم ها را بخوری و بچه لاکپشت به دریا نرود چطور برگردد و دوباره تخم بگذارد؟ او گفت سالهاست که حتی یک تخم هم تبدیل به بچه نشده ،در ده هیچ کس بچه لاکپشت ندیده! ولی اینکه میگویید اینها برمیگردند اینجا حقیقت دارد؟ گفتم هر لاکپشتی هر جا به دنیا آمده باشد وقتی به دوران بلوغ میرسد برمیگردد همان جا، این کار لاکپشت ها برای اسحاق(رئیس شورا) خیلی جالب بود،گفت آقای مهندس من با تو هستم، گفتم احمد کارمند من شده یک نفر دیگر هم نیاز دارم ،گفت چقدر به او میدهی؟ گفتم ۱۵۰،۱۰۰ تومن هرچقدر بتوانم الان پولی ندارم ولی بعدا میدهم، یک نفر که موتور داشته باشد،رفت و آورد .&lt;br /&gt;وقتی لاکپشت تخم گذاشت، تخم ها را با ماسه داخل ظرفی گذاشتیم ، ولی جایی برای دفن نداشتیم ، هر جا چال می کردیم یا مردم برمیداشتند یا سگ و روباه می خوردند، من به پلاژ سیمی که دورآن دیوار بود بردم، چال کردم و یک توری بزرگ روی آن انداختم، بعد فکر کردم باید به کار نظم داد ،به بچه ها گفتم چند تا گرگور کهنه پیدا کنند (گرگور یک دام کره ای برای ماهی است) ما گودال میکندیم،تخم ها را داخلش میگذاشتیم و گرگور که توری فلزی به قطر یک متر است را روی آن قرار میدادیم،هر لاک پشت حدود صد عدد تخم و همه را یک جا در یک چاله می گذارد&lt;br /&gt;لاک پشت پوزه عقابی در کشورهای حاشیه خلیج فارس تخم می گذارد ،مثلا عربستان جدول سالانه اش را در گزارش های مفصل چاپ کرده و من تمام گزارشات را جمع کردم ، با رئیس محیط زیست عربستان کاملا آشنا هستم ،او در حدود ۳۵ کارشناس مشهور جهانی با حقوق های دوازده هزار دلاری در ماه در اختیار دارد، ولی در جداول آنها تعداد تخم های جمع آوری شده در سال، حدود چهار هزار تاست در حالی که من با هزینه ای که در طول سال به اندازه حقوق ماهیانه یکی ازکارشناسان آنها نمیشود سالی بیست هزار،۱۶ هزار ،۱۸ هزار عدد تخم جمع کردم در مجموع بیش از هفتادو دو هزار تخم در ۵ سال جمع کردیم و سی وسه هزار بچه لاکپشت در دریا رها کردیم، این رقم فوق العاده ای است که فقط با کمک مردم محلی انجام شد. وقتی گزارشهای عرب ها را خواندم متوجه شدم فروردین،اردیبهشت لاک پشت ها می آیند&lt;br /&gt;-آن شب چطور گذشت؟&lt;br /&gt;من شب آنجا ماندم، احمد گفت مو تورها هنوز جایی نزدیک اینجا مخفی شده اند و چراغها را خاموش کرده اند و می گفتند اینها یک ساعت دیگر خسته شده و میروند و ما تخم ها را میبریم.&lt;br /&gt;من تا صبح ایستادم، روز هم دو نگهبان در ساحل گذاشتم ، فردا عصر عده ای آمدند گفتند ما از تو حمایت می کنیم، روز سوم ما عده زیادی در ساحل بودیم! یک هفته شاید خیلی پراکنده یک ربع ،بیست دقیقه میخوابیدم و اصلا روز ها و ساعت ها را فراموش کرده بودم،نمی دانستم صبح یا ظهر، شنبه یا یکشنبه است! ساحل به ساحل میرفتم.&lt;br /&gt;تا اینکه هومن آمد(هومن جو کار) از آن به بعد کارعظیم ،بخش عمده اش به گردن او افتاد، و من به خانه رفتم و با خیال راحت پنج شش ساعت خوابیدم .وقتی برگشتم دیدم او آنچنان کارمیکند مثل اینکه مهمترین پروژه جهان را انجام میدهد، برای کار برنامه ریزی کردیم ، تمام ده هم پشت سر ما محکم ایستاده بود، وسایل خریدیم، چادر زدیم و مستقر شدیم.&lt;br /&gt;بعد از مدتی تصمیم گرفتیم شماره گذاری کنیم، از فروشگاه لوازم یدکی کشتی رنگ ضد آب و فرچه خریدیم و روی لاک آنها شماره نوشتیم مثلا ۱۰۰، البته تا آن موقع تعداد زیادی آمده و رفته بودند،ما ۱۰۰ را که نوشتیم ساعت تاریخ و وزن را با یک ترازوی معمولی یادداشت کردیم&lt;br /&gt;یکروز دیدیم ۱۰۰ دوباره برگشته! ما تا آن زمان نمیدانستیم که آنها دو بار تخم میگذارند،بعد از بیست روز برگشت و دوباره تخم گذاشت کمی رنگ شماره اش پریده بود و دوباره پررنگش کردیم، ۱۰۰ رفت اما برای بار سوم برگشت! ۱۰۱ آمد ۱۰۲ ،۱۰۳…بعضی ها ۳ بار و بعضی ۴ بار! آنقدر اطلاعات اضافه شد که داشتیم دیوانه میشدیم !&lt;br /&gt;-با چه مشکلاتی در طول کار مواجه شدید؟&lt;br /&gt;وقتی که ما سخت گرفتار کار بودیم پیرمرد های ده میگفتند اگر تخم ها جا به جا شود بچه لاک پشت در نمیاید،تو نگذاشتی ما بخوریم تخم ها هم فاسد خواهد شد،من در گزارش عرب ها خوانده بودم که ۵۷ تا ۶۱ روز طول می کشد تا تخم ها از چاله بیرون بیاد ،حالا ۶۷ روز شده بود هنوز در نیامده بودند وما خیلی نگران بودیم، اداره محیط زیست بندرعباس هم از کار ما مطلع وبه دادگاه شکایت کرده بود، دادگاه هم به نیروی انتظامی دستور برای ما احضاریه داده بودند ،بچه ها خیلی ترسیده بودند.&lt;br /&gt;-جرم شما چه بود؟&lt;br /&gt;دخالت غیر مجاز در نگهداری جانوران در خطر انقراض و هر تخمی نمیدانم مبلغی جریمه اش بود یک چنین چیزی درست یادم نیست.&lt;br /&gt;من از همان جا با مدیر عامل تماس گرفتم و گفتم بچه های شیب دراز خیلی ترسیده و بی تقصیرند ،گفت بچه ها لازم نیست خودت فردا برو نیروی انتظامی، دادگاه برای هفته آینده یکشنبه ساعت ۸ وقت داده بود ،وقتی رفتم نیروی انتظامی و به سوالات جواب دادم گفتند تمام چیزهایی که نوشته اید را روز دادگاه بگویید و ما پرونده را برای روز یکشنبه به دادگستری می فرستیم.&lt;br /&gt;روز ۶۹ ام بود و هنوز خبری از بچه لاکپشت ها نبود، من ساعت ۵ صبح برای استراحت به خانه آمدم فکر کردم نکند واقعا تخم ها فاسد شده و اگر فاسد شده باشد چه کسی به داد ما می رسد وقتی محیط زیست هم شکایت کرده، دوباره لباس پوشیدم به شیب درازبرگشتم، از احمد خواستم چاله یک را باز کنیم، خاک ها را کنار زدیم، تخم رویی را برداشتم، پوست تخم لاکپشت نرم است و مثل تخم مرغ نمیشکند،پاره میشود، خیلی اضطراب داشتیم،تخم را پاره کردیم و یک بچه لاکپشت پرید بیرون !&lt;br /&gt;-سر انجام روز پیروزی کی فرا رسد؟&lt;br /&gt;غروب همان روزآمدم یک صندلی گذاشتم نشستم کنار جایی که چاله ها بود داشتم چایی میخوردم که بچه ها گفتند لاک پشت ها بیرون می آیند رفتم دیدم دماغ یکی دارد از ماسه بیرون میاید بعد یکی دیگه ، پنج ، شش ، ده ، بیست سی….محیط زیست بندر عباس هم از شکایت خودش صرف نظر کرد! آنها هم با خبر شده بودند که بچه لاک پشت ها بیرون آمدند.&lt;br /&gt;سال اول چند تا لاکپشت به دریا فرستادید؟&lt;br /&gt;سال اول در حدود یازده هزار تخم جمع کردیم پنجاه در صد در آمد و به دریا فرستادیم، برای اولین بار در دو هزار کیلومتر ساحل ایران !&lt;br /&gt;-آیا هیچ وقت با مخالفت مردم محلی مواجه شدید؟&lt;br /&gt;یک روز رئیس شورا گفت همه در ده با تو متحد شده اند ،هیچ کس نیست که با پروژه مخالفت کند، فقط دو پیرزن هستند که نمی توانم راضی کنم یکی میگوید تنگی نفس دارم و دیگری زانو درد و باید تخم لاک پشت بخورند، گفتم من امشب تخم لاک پشت ها را میدهم برای آنها ببری ، هرچند تا که می خواهند گفت نفری ۱۰ تا کافی است گفتم نفری ۲۰ تا برای هر پیرزن میدهم ، اگر معتقدند که تنگی نفس با تخم لاک پشت خوب میشود باید بدهم ،اسحاق تخم ها را برد اما برگشت و گفت آنها نگرفتند، شاید می خواستند ما را امتحان کنند. به هر حال امتحان خوبی پس دادیم.&lt;br /&gt;-اکنون که شما از قشم آمده اید آیا کار حفاظت لاک پشت ها ادامه دارد؟&lt;br /&gt;بله، روستا علاقمند است ، لاک پشت ها گردشگران را به آنجا آورده ، عده ای با خانواده برای دیدن لاکپشت ها می آیند اما اکثرا نمی دانند این داستان مربوط به شب است، در طول روز مردم محلی استفاده می کنند مثلا با قایق آنها را میبرند گشت می زنند دلفین می بینند ،پرنده ها را نشان میدهند،آنها ماهیانه از صید حدود پنجاه شصت هزار تومان در آمد دارند، در حالی که در چند روز تعطیلات عید درآمد خوبی از این راه پیدا کرده اند شاید روزی صد هزار تومن درآمد دارند، مردم شیب دراز اکنون در حفاظت از لاک پشت استاد و متخصص شده اند.&lt;br /&gt;- سازمان های جهانی چه کمکی به این پروژه کردند؟&lt;br /&gt;از همان سال اول از سازمان های جهانی کمک کردند، تقریبا سالی پنج هزار دلار بعد چند بار آمدند از کارمان گزارش نوشتند ،اصلا باور نمی کردند فقط با پنج هزار دلار کمک مالی ،پروژه ای به این بزرگی انجام شود سی هزار تا بچه لاکپشت وارد دریا شود شوخی نیست&lt;br /&gt;-چند سال طول می کشد تا یک بچه لاک پشت عقابی بالغ شود؟&lt;br /&gt;طبق تحقیقاتی که در استرالیا شده ۲۹ ساله بالغ میشود&lt;br /&gt;- علامت گذاری لاکپشتها در دنیا چگونه است ، آیا شما دستگاه مخصوص علامت گذاری را تهیه کردید؟&lt;br /&gt;تگهایی هست به اندازه مغز مداد نوکی ۵/۰ ،به همان باریکی با طول ۲-۳ میلی متر که با سرنگ زیر پوست تزریق میکنند و کدی دارد که با دستگاهی خوانده میشود وما نداشتیم، از سفارت استرالیا شخصی آمده بود و کار ما را که با رنگ علامت می گذاشتیم،دیده بود به ما گفت شما دستگاه تگ را بخرید هر چقدر شد فاکتور بدهید و ما پول را پرداخت می کنیم، این دستگاه مال آمریکا بود و من سفارش دادم، قیمت آن را چهار هزار و چندصد دلار داده بودند که ما همان ایمیل را برای سفارت فرستادیم و پول را فرستاد،از فروشنده آمریکایی خواستیم شماره حساب بدهد تا پول را واریز کنیم، گفت ما با ایران معامله نمی کنیم…. من برای آن کمپانی در نامه ای نوشتم ما تصور میکردیم علاقمندان لاک پشت در سراسر جهان با هم رفیقند ،اما مشخص شد که علاقمندان به لاک پشت در آمریکا با دوستان لاک پشت در ایران اینطور نیستند&lt;br /&gt;- آیا این دستگاه منحصرا به آنها تعلق داشت؟سر انجام چگونه آن را خریداری کردید؟&lt;br /&gt;یک نوع تیتانیوم خاص است که آنها دارند و یک انبر دست خیلی ساده ولی تخصصی و کارآمد دارد،با یک فرانسوی که در امارات برای محیط زیست کار میکند دوست هستم، به او زنگ زدم و خواستم برایم سفارش دهد ،دوهزار تا تگ خواستم دوتا انبر دست، او گفت همان آدرس و ایمیل را برای من بفرست،یک هفته بعد به من زنگ زد که رسید، او گفت نامه ای به کمپانی نوشتم که در این کشور مشغول پژوهش هستیم دو هزار و ششصد دلار به من تخفیف داد، من پول را فرستادم و با سفارت تماس گرفتم که باقی آن را پس بفرستم آنها نگرفتند و گفتند هر چی لازم داری بخر، من هم یک سری چراغ قوه خوب برای بچه ها خریدم&lt;br /&gt;-در مورد خزندگان جزیره آیا حقیقت دارد که در مدت شش سالی که آنجا بودید از ۱۰ به ۳۰ گونه ارتقاء یافت؟&lt;br /&gt;در این مورد هم کنجکاوی کردیم، نمونه هایی به تهران فرستادیم دکتر کیابی و دکترکمی شناسایی کردند، جزیره نمی تواند زیاد خزنده داشته باشد ،هیچ جزیره ای در جهان،اما در قشم از همان ابتدا متوجه شدم تعداد خزنده ها خیلی زیاد است انواع مارها و مارمولک ها و شروع کردم به نمونه برداری ،عکاسی و شناسایی… این اواخر تعداد خزندگان به ۳۰ گونه رسید.&lt;br /&gt;-چه زمانی شاهین دودی را پیدا کردید و مشخص کردید که در قشم آشیانه سازی دارد با اینکه حدود صد سال بود که از خاور میانه گزارش نشده بود&lt;br /&gt;وقتی جایی کار محیط زیست میکنی ،باید خوب ببینی ، من با دوربین چشمی همه جا را نگاه میکردم صبح تا شب با نقشه مقیاس یک پنجاه هزارم جزیره، دره ها آبخیز ها کلیه آبراهه ها و ارتفاعات همراه هومن جوکار دره به دره شناسائی کردیم، دره عمیقی بود من جلو میرفتم ، صدایی بالای دره شنیدم که تا به حال نشنیده بودم، نشستم تا هومن آمد گفتم یک پرنده این بالاست گفت من ابتدای دره صدای دلیجه شنیدم گفتم آن را من هم شنیدم اما این صدا متفاوت است، به راهمان ادامه دادیم،در برگشت همان حوالی دوباره آن صدا را شنیدیم، نشستیم ،نگاه کردم دیدم آن بالا در دامنه روبرو روی پرتگاهی یک پرنده نشسته، این پرنده را بی تردید تا به حال ندیده بودم، به هومن نشان دادم هر دو فهمیدیم شکاری است اما دور بود و مشخص نبود ،فردا تلسکوپ و سه پایه را برداشتیم و برگشتیم، دیدیم چندین sooty falcon روی آن دیواره زندگی میکنند خیلی بالا بود وامکان عکاسی نبود،هومن پیشنهاد کرد طعمه بگذاریم و عکاسی کنیم این کار را هم انجام دادیم اما نیامدند، و سرانجام جوجه ها در آمدند و رفتند بدون اینکه پایین بیایند من اسم شاهین دودی را برای آن نپسندیدم و آن را شاهین کبود نام گذاری کردم کبود برای آن زیبا تر از دودی است،سال بعد در همان فصل دیدم رفقای پارسال آمده اند و همان جا تخم گذاشته اند ،یک روز که از هما ن مسیر با ماشین برمیگشتم از فاصله دور پرنده ای روی یک سیم برق کنار جاده دیدم، مشکوک شدم که نکند شاهین کبود باشد؟ دو کیلومتر با آن فاصله داشتم ،دوربین کنارم روی صندلی بود،آمدم در فاصله ۱۰۰ متری ، یک عکس گرفتم، نپرید ،رفتم جلوتر ۵۰ متری و باز هم عکس دیگه ای و باز هم نزدیک تر…&lt;br /&gt;- طرح صخره های مرجانی مصنوعی ،صدف های مروارید ساز،هم با مشارکت مردم محلی انجام شد؟&lt;br /&gt;در سفرم به چین متوجه شدم تولید مروارید به صورت مصنوعی از صدف های مروارید ساز یکی از کارهایی است که به فقیر ترین مردم کمک موثری میکند، یک فارغ التحصیل بیولوژی دریایی در قشم بود ، محمد شریف رنجبر، هر قشمی که در خانواده صیاد به دنیا میاید از نظر عملی و تجربی یک فوق لیسانس بیولوژی دریایی از بهترین دانشگاه ایران دارد، حالا فکر کنید یکی از آنها علوم دانشگاهی هم بداند، .او درباره صدف ها خیلی کنجکاو بود ، از من خواست در قشم این کار را به کمک مردم،صیادان انجام دهیم ، ما با چند تعاونی صیادان صحبت کردیم، آدرس محل جمع آوری صدف ها را گرفتیم و به اسکله سلخ رفتیم، او زیر آب میرفت وبرمیگشت، یکبار از من خواست نگاهی به زیر آب بیندازم، من تا آن موقع هرگز کف دریای گهر بار خلیج فارس را ندیده بودم، وقتی عینک مخصوص زدم وزیر آب را نگاه کردم، دیدم شقایق زار های دشت های خوزستان ، لاله های زاگرس ،مسجد چهار باغ،قالی قشقایی ،در برابر آن هیچ است ،چه بگویم ؟ با چه میتوانم مقایسه کنم ؟! گفتم شاید خواب می بینم ، آمدم بیرون اطراف را نگاه کردم ،دیدم بله منم اینجا سلخ است و خواب نیست،اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که من ۴۰ سال کنار خلیج فارس اینطرف وآن طرف رفتم،همه جزایر را ،حتی یک نفر به من نگفت نگاهی به زیر این آب بینداز،از کنار این همه زیبایی رد میشدم ؟ بعد از آن تمام کتاب های بیولوژی دریا که داشتم با فصل های زیر آب که نخوانده بودم همه را از نو خواندم بعد شروع کردیم صدف ها و مرجان ها را شناسایی کردن ،اطلا عات جدید گرفتیم از کار های جدید،کار هایی که عرب ها انجام میدادند ،در حالی که تمدن هفت هزار ساله پارس خوابیده، دیدیم صخره های مرجانی خیلی متداول و مفید هستند ، وقتی مرجان را کف دریا میسازید آنجا پراز ماهی میشود&lt;br /&gt;- چند تا صخره مرجانی مصنوعی ساختید؟ طرح شما ابتکاری بود و در دنیا طرح اول شد،چطور طرح هرمی به ذهن شما خطور کرد در حالی که قبلا هیچ جای دنیا صخره ها به این شکل طراحی نشده بود&lt;br /&gt;ما سیصد هرم ساختیم ، با ارتفاع بیش از یک متر و دهانه یک متر، سه تا مثلث که روی لنج به هم پیچ میشد و به درون آب می فرستیم، هر جرثقیل ماهی گیری که تور می اندازد می تواند آن را بلند و داخل آب بگذارد، البته اول زیاد هم امیدوار نبودیم که عملی شود ،ابتدا در ده صیادی سلخ کار گذاشتیم، تعاونی به ما گفت مردم اطراف آن تور میگذارند و ماهی می گیرند ،خود آنها هم بعد از سه چهار ماه به ما گفتند آنجا معدن ماهی شده است -بودجه طرح را چه کسی داد؟ سازمان ملل و شریف رنجبر مجری آن بود، ما را به نیو یو ک دعوت کردند تا گزارش آن را بدهیم&lt;br /&gt;-شما به حرا اشاره کردید، چند تا نهال حرا در قشم کاشتید و چطور این کار انجام شد؟&lt;br /&gt;همانطوری که میدانید صخره های مرجانی و جنگل های حرا جزء پر تولید ترین اکوسیستم جهان است، و تنوع زیستی آنجا بی کران است و ما هر دو را در قشم داریم و سعی کردیم علاوه بر حفاظت آنها را زیاد هم کنیم ،آن هم از طرح هایی بود که سازمان ملل بودجه داد، با زنان روستا قرار داد می بستیم و به کمک آنها نهال تولید می کردیم ، از آنها میخریدیم ،بعد به بچه مدرسه ای ها می دادیم ! آنها درختان را به ساحل مناسب که ما انتخاب کرده بودیم می بردند و می کاشتند !صدها هزار درخت کاشتیم، این پروژه خیلی خوب انجام شد ،کلا چندین پروژه با سازمان ملل انجام دادیم که هر کدام از دیگری موفق تر شد.مجری آن آقای داخته بود.&lt;br /&gt;- بعد از سی و هفت سال تلاش بی وقفه در عرصه محیط زیست هنوز هم دست از کار نکشیده اید میتوانم بپرسم اکنون مشغول چه کارها یی هستید؟&lt;br /&gt;یادداشتها و عکسهایم را مرور میکنم ، با سازمان ملل قرار داد دارم ، مشغول شناسایی فارس هستم ، شناسایی خیلی مهم است، مناطقی که امکان تبدیل به ژئوپارک دارد را بررسی می کنم تا ژئو پارکهای جدید پیشنهاد دهم ،پروژه های متعددی را همزمان با هم انجام میدهم، در حال چاپ کتاب در مورد لاک پشت ها، پرندگان ایران هستم&lt;br /&gt;- چه سالی از سازمان جدا شدید،آیا دیگر هرگز به آنجا نرفتید؟&lt;br /&gt;سال ۷۷ و الان ۱۰ ساله که نرفتم به غیر از یک بعد از ظهر موقع غروب که رفتم سعید حسینی را ببینم سعید از آدم های قدیمی سازمان بود.البته گاهی هم میرفتم از کتاب فروشی آنجا کتاب میخریدم.&lt;br /&gt;- کتاب پروانگان ایران که شما و وازریک نظری گردآوری وتالیف کردید آنجا فروخته شد؟&lt;br /&gt;ابتدا ما قرار گذاشتیم کتاب و عکس و مجموعه را خودمان چاپ کنیم، اما او برای رفتن به کانادا احتیاج به پول داشت و کل کتاب را به سازمان فروخت و رفت.من خیلی ناراحت شدم ولی کار خوبی کرد چون بلافاصله درکانادا دانشگاه قبول شد و چند وقت دیگر هم با مدرک دکترا فارغ التحصیل می شود وبا استعدادی که داشت میدانم که حتما برای خود و مملکتش کسی میشود، اگر می ماند معلوم نبود بتواند کاری را که به آن عشق میورزید انجام دهد&lt;br /&gt;-چطور با وازریک آشنا شدید؟&lt;br /&gt;یک بار سر کوه گنو بودم وداشتم دنبال بز و پازن و گنجشک وانواع جانوران میگشتم دیدم پایین تر از من روی یک سکوکه سبز شده بود و بوته های گل وگیاه در آمده بود شخصی در حال رقصه! رقص عجیبی بود,کنجکاو شدم و با دوربین نگاهش کردم وازریک را دیدم که دنبال پروانه ها میدوید و با تورش آنها را میگرفت حرکاتش شبیه یک هندی بود که رقصی مقدس میکند .من پایین آمدم و شب دوباره در پاسگاه او را دیدم. گفتم امروز میرقصیدی! گفت من میرقصیدم ؟ گفتم کنار بوته ها میدیدمت .پرسید شما کجا بودید؟گفتم سر کوه.گفت داشتم پروانه ها را مطالعه میکردم…پسر بسیار با اطلاعاتی بود راجع به حیات وحش ایران خیلی میدانست ،در مورد خزنده ها عالی بود …&lt;br /&gt;-آیا پروانگان ایران کتاب سال شد؟&lt;br /&gt;خیر،چون رابطه خوبی با ما نداشتند،در حالی که این کتاب باید جایزه میگرفت.&lt;br /&gt;آیا در دانشگاه ها معرفی شد؟(البته من با اینکه دانشجوی محیط زیست در آن سال بودم چیزی درمورد آن نشنیده بودم)&lt;br /&gt;یک نفر یک سطر راجع به این کتاب ننوشت …&lt;br /&gt;-شما در قشم خیلی محبوب هستید و از کوچک و بزرگ شما را میشناسند چگونه این محبوبیت به دست آمد؟&lt;br /&gt;من در قشم نه پول،نه پرسنل و نه قدرت اداری داشتم. سازمان محیط زیست هم که دقیقا روبه روی من بود،پلیس و دادگستری هم مرا نمی شناختند واز نظر قانونی هم مجبور نبودم حمایت کنم،ولی چون واقعا حفاظت میکردم، مردم حمایتم می کردند،شماره موبایلم را داشتند، هر موقع زنگ میزدند میگفتند فلان جا یکی پرنده میزند با فلان ماشین و سایر مشخصات…من نمی پرسیدم شما کی هستی فقط آدرس را میگرفتم و میرفتم.&lt;br /&gt;-شنیدم که یک روزدر همان سال اول بچه ای برای شما یک ظرف پر از تخم لاکپشت آورده بود امکان دارد جریان را از زبان خودتان بشنویم؟&lt;br /&gt;شمس الدین ! آن بچه رفیق من شد الان جوانی شده ، دهی که نزدیک ما بود مردم راجع به ناخدایی صحبت میکردند که با لنج های بدون موتور تا هند رفته بود ، حالا پیر شده بود و در آبهای ساحلی ماهیگیری میکرد و می گفتند بسیار قد بلند است ،من خیلی دوست داشتم او را ببینم یک شب نشسته بودم دم در کپر ،دیدم از ساحل یک پیرمرد با پسری به سمت ما می آیند، هر دو لاغر و قد بلند ولی قد پیرمرد خیلی بلند بود،آدم بی اختیار نگاهش میکرد با خودم گفتم باید خودش باشد، دیدم به سمت من نگاه میکند، فهمیدم با من کار دارد، یک قابلمه آلومینیومی همراهش بود، بلند شدم به استقبال شان رفتم دست دادم و احوال پرسی کردم،اشاره ای به پسر کرد و گفت ما امروز یک چال تخم لاک پشت پیدا کردیم ،می توانست یک وعده غذای درست و حسابی برای خانواده باشد ولی من فکر کردم بیاورم برای تو چون شنیده بودم که خیلی خوب کار میکنی، مثل اینکه هدیه عجیب و غریبی گرفته باشم مثلا مهمترین آدم مملکت به من چیزی داده باشه حتی از این هم بالاتر من ناگهان احساس کردم مثل اینکه او این چند ماه با من کار میکرده،خیلی تشکر کردم، تخم ها را بردیم پیش بقیه چال کردیم و تاریخ و شماره زدیم و به نام ناخدا خورشید شد اتفاقا از آن چاله کلی هم بچه لاک پشت در آمد و در یادداشت ها ثبت کردیم.&lt;br /&gt;اما پسری که همراه ناخدا آمده بود، فرزند ناخدا بود، تعدادی کتاب و جزوه و چند تا چراغ قوه که ممکن بود به دردش بخورد،برایش خریدم، گذشت… تا سال ۸۴ پنج سال بعد، برای جمع آوری تخم و نگهبان شب می خواستیم از شیب دراز همکار انتخاب کنیم حدود ۴۰ نفر روز انتخاب جمع شدند، من گفتم باید بدانم چه کسی به کار وارد و علاقمند است تا انتخاب کنم گفتند همه در طول این ۵ سال یاد گرفتیم ! تصمیم گرفتیم قرعه کشی کنیم و رئیس را من انتخاب کنم ، ته دلم خیلی خوشحال بودم که ببین چقدر داوطلب جمع کردن تخم لاک پشت زیاد است! وقتی قرعه کشی کردیم یکی از اسم ها شمس الدین بود! من نگاه کردم دیدم آن پسر کوچک برای خودش جوانی شده، یعنی در این مدت متوجه نشده بودم چطور او اینقدر بزرگ شده ۶ سال عمری بود! او همکاری دقیق و عالی شده بود.&lt;br /&gt;-نظرتان در مورد محیط زیست امروز ایران و مهمترین کارهایی که در حال حاضر برای حفاظت و جلوگیری از تخریب بیشتر آن میشود انجام داد چیست؟&lt;br /&gt;( دره شوری قلم را برمی دارد و در دفتر من یک بیت شعر می نویسد، وقتی آن را خواندم اشک از چشمان من بی اختیار سرازیر شد…)&lt;br /&gt;به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن که شبی نخفته باشی به درازنای سالی "سعدی"&lt;br /&gt;( چند لحظه سکوت و بعد ادامه می دهد )&lt;br /&gt;دید شما نسل جدید با من تفاوت دارد ،منی که از سال ۴۰ طبیعت ایران را میپایم و تخریب و کاهش جمعیت همه جانوران و گیاهان، جنگل ها،چشمه ها،دریاچه ها و دریا ها را میبینم، من معتقدم محیط زیست ایران در شرایط بحرانی است، اگر بخواهی محیط زیست را به یک انسان تشبیه کنی، مثل شخصی در حال احتضار است،حالا شما می خواهی دماغ او را عمل کنی که خوشگل شود؟ این آدم قلبش کار نمی کند ،مغزو ریه اش مریض است،سرطان دارد…&lt;br /&gt;گرفتاری محیط زیست ایران بیش ازآن است که بدون متخصصان بشود کاری برایش انجام داد، محیط زیست سالهاست که تبدیل به یک علم شده، صد ها تخصص و واحد درسی دارد،باید بخوانی ،یاد بگیری،دانشگاه بروی ،طرحهای عملی بگذرانی تا سرانجام متخصص محیط زیست شوی، رئیس محیط زیست باید دانش و اخلاق محیط زیستی داشته باشد ودر مدیریتش تردیدی نباشد و با جلب حمایت همه سازمان ها بتواند کاری اساسی برای ایران انجام دهد،محیط زیست چیزی که در ذهن همه هست نیست که مثلا فلان جاده از پارک فلان رد شود چند تا درخت قطع میشود ، کل آن پارک در برابر کویر، زاگرس و البرز که از بین میرود،در برابر این همه دریاچه که خشک میشود از درجه اهمیت دوم برخوردار است، چه کسی شناخت خوبی برای حفاظت از اینها دارد؟&lt;br /&gt;یک اصل مهم این است: ما چیزی را میدانیم که به ما آموخته باشند باید حفاظت از محیط زیست را به همه بیاموزیم ولی نخست آموزگار ها هم باید خودشان آن را خوب آموخته باشند. در یک روستای دور افتاده اگر کسی بخواهد فرزندش انگلیسی یاد بگیرد آیا پیش کسی که زبان نمیداند میرود؟ هرگز&lt;br /&gt;پس چگونه میشود طبیعت یک مملکت را سالهای متمادی دست کسی داد که علم آن را نخوانده؟حتی عده ای از معاونین و مشاوران هم علم محیط زیست را نمیدانند و گاهی تکبر باعث میشود احساس نیاز نکنند تا از کسی سوال کنند، زبان شکل و ابزار بیان افکار و اخلاق محیط زیستی باید زیبا و جذاب باشد تا آموزنده شود&lt;br /&gt;اگربه من پیشنهاد میشد شد وزیر کشاورزی شوم،هرگز قبول نمی کردم میگفتم هزاران متخصص کشاورزی در ایران هست، اگر زمانی مجبور میشدم به این کار تن دهم چندین متخصص کشاورزی زراعت باغبانی و تمام رشته های مرتبط جمع میکردم و می پرسیدم برای کشاورزی ایران چه کنیم؟ قاعدتا باید در مورد محیط زیست با اساتید زیادی که ما در این رشته در دانشگاهها داریم جلساتی گذاشته شود،ماهی یک جلسه و عده ای هم به عنوان شنونده حضور داشته باشند ،این اساتید صحبت کنند محیط زیست ایران در چه وضعیتی است و چه کار باید کرد&lt;br /&gt;متاسفانه یک طرح جامع نیست، به صورت پراکنده طرح هایی میاید تصویب میشود و بودجه می گیرد، در مورد پول و بودجه،هر کس عمر خود ، پول و وقتش را هر جور می خواهد میتواند خرج و صرف کند ولی وقتی مال سازمان شد حق ندارد ،باید مطمئن باشد که در آن شرایط به بهترین شکل ممکن ازآن استفاده شود.حق ندارد وقتی در یک زیستگاه جمعیت گونه ای زیاد شد هر جا خواست منتقل کند، یا وقتی یک گونه در خطر انقراض قرار گرفت آن طور که آسان تر یا سریع تر است کار کند ،باید منطقی ترین و بهترین روش را در آن زمان و مکان پیدا کند و انجام دهد، ما موظف هستیم برای کار با اساتید این رشته مشورت کنیم ما حق نداریم هر جوری و دیمی کار کنیم چون پول وقت و سرمایه مال مملکت است. اینکه من تاکید دارم شناخت ارزیابی و مدیریت،چون نمیشود بدون شناخت ارزیابی کرد و بدون ارزیابی مدیریت.این یک اصل است و همه جای دنیا به آن عمل میشود&lt;br /&gt;آیا یک سازمان میتواند برنامه و چشم انداز نداشته باشه؟ برای اینکه چشم انداز و برنامه دقیق باشد باید گذشته را بشناسی ، وضعیت موجود را بشناسی ،تجارب جهانی را بشناسی،بعد برای آینده تصمیمت را به کمک همه متفکرین، اقتصاد دانان، محیط زیستی ها، جانورشناسان ، طبیعت دانان زمین شناسان گرفته باشی و آن را بدهی همه بخوانند و آگاه شوند ،در تمام دانشگاهها و کلاسها بدانند که برنامه چیست و میخواهیم به کجا برسیم ،آن موقع کسی که مسؤول این برنامه عظیم است به نیروهای مختلف و توانا و باسواد از راننده تا بالاترین تخصص محیط زیست، نیازمند میشود،آنها چون علاقمندند، می مانند و کار میکنند&lt;br /&gt;داستان خیلی غم انگیز است این روش توسعه که همیشه در ایران بوده، ما ثروت و دارایی خودمان را میفروشیم و با آن زندگی می کنیم مثل خا نواده ای که از فروش دارایی هایش زندگی می کند وکمتر کار و تولید می کند، ما منابع طبیعی خودمان را می فروشیم و زندگی میکنیم، درخت ها را میبریم و میخوریم ، جنگل جدید ایجاد نمی کنیم در حالی که چقدر پر سود و آسان است، شیوه توسعه نه تنها کشور خودمان بلکه کلا در جهان سوم،توسعه ای بی سرو پا، بی معنی و غیر بومی است که منجر به فقر بیشتر میشود چند شهر بزرگ میشوند مثل تهران تبریز مشهد…فقط بزرگ میشوند سرطانی و بدون رفاه، آسایش ،جاده های دسترسی و بدون تفریحگاه ! فقط خانه میسازند وبس، در حالی که مملکت تخریب و آلوده میشود،جنگل ها رودخانه ها از دست میروند، چند سال آینده چه چیز برای ما باقی می ماند اگر نفتی نباشد؟ فقر و آلودگی&lt;br /&gt;-نظرتان در مورد موضوع تازه تکثیر گور ایرانی در اسارت چیست؟با توجه به اینکه شما از سال ۵۰ شاهد تغییر و تحول جمعیت آنها بوده اید.&lt;br /&gt;کار های سازمان متاسفانه اساسی نیست ,چون روش ،روش درستی نیست,باید محیط را امن کنیم,پارک را امن کنیم،نه اینکه یک حصار بکشیم و حیوان را داخل قفس کنیم، ما وقتی یک حیوان شاخصی را میخواستیم حفاظت کنیم برای آن یک ایستگاه بزرگ را انتخاب میکردیم و حفظ میکردیم مثلاوقتی موته برای آهوها حفاظت شد و چند سالی گذشت تعداد آنها از ده هزار تا چهارده هزار تا بیشتر شد ،وقتی آهو تعدادشان از یک حدی بیشتر شد یوز پیدا شد در حالی که هیچ کس سالها بود آنجا یوز ندیده بود، شاید سال ۵۵ یا ۵۶ بود، بعد دیدیم بز و پازن چقدر زیاد شد،قوچ و میش چقدر زیاد شد، زیستگاه که برای حفاظت حتی یک گونه امن شود همه گونه ها میایند.&lt;br /&gt;در کویر وقتی یک قسمت عمده را حفاظت میکنیم، اولا گیاهان کویری که بسیاری خاص ایران است حفاظت میشود بعد گونه های جانوری و پشت سر آن بسیاری گونه ها که به خاطر امنیت منطقه به آنجا میایند ،بعضی کارها سالها پیش انجام شده زیستگاه های گور کاملا مشخص شده است,ارزیابی این زیستگاه ها زمانی انجام شده مطالعات آن صورت گرفته، یک دید ملی عام نسبت به این سرزمین لازم است, سازمان مسؤول این کار است,جزء شرح وظایف سازمان حفاظت از گونه های در خطر انقراض است,مهمترین وظیفه سازمان محیط زیست طراحی برنامه ریزی,اقدام برای نجات گونه های در خطر انقراض است که تجربه شده، واضح روشن و مشخص است ،کجاها زیستگاه گور است اینجا را قبلا حفاظت کرده ایم ،توران نزدیک هزار راس گور داشت,چگونه ؟ چرا اکنون ندارد؟ زمانی چه کار میکردیم که داشتیم و الان نداریم در حالی که بودجه بیشتری داریم! در کدام جلسه بر اساس کدام مطالعه و تحقیق و تجربه در مورد گور تصمیم گیری شده؟ ما زیستگاهی مثل پارک ملی کویر داریم که تا ۱۰ سال پیش پر از گور بود،زیستگاهی مثل توران، مناطق حفاظت شده ۳۰ ساله ! حالا به جای اینکه پارک های قدیمی را حفاظت کنند، در اسارت تکثیر میکنند؟&lt;br /&gt;- در مورد اخلاق و برخورد سازمان چه نظری دارید؟&lt;br /&gt;وقتی کار درست صورت بگیرد بد اخلاقی مهم نیست، ولی وقتی یک سازمان به وظایفش درست عمل نکند هر قدر هم خوب و با محبت باشد فایده ای ندارد، در درجه اول باید وظیفه خوب انجام شود و دوم باید خوش اخلاق بود.این عامل تعیین کننده برای قضاوت در مورد یک سازمان است:موفق بودن در انجام شرح وظایف،وقتی چنین بود ما هم موظف میشویم دوستش داشته باشیم ، یک سرباز وظیفه دارد از مرز مملکتش دفاع کند، اگر نکند هر قدر هم خوش اخلاق و خوش لباس و ظاهر پسندیده داشته باشد فایده ای ندارد !&lt;br /&gt;سازمان محیط زیست باید محیط زیست را حفظ کند،اگر حفظ کرد عزیز ترین آدم مملکت است همانطوری که محیط زیستی ها در تمام دنیا محبوبترین آدمها هستند در اروپا و امریکا پرسنل دادگستری ،پلیس ومحیط زیستی ها محبوبترین افراد هستند .&lt;br /&gt;اما چرا سازمان محیط زیست ما آنقدرمحبوب نیست؟ در حالی که محیط زیست یعنی منافع مردم،خواسته هاشون، اقتصادشون و عشقشون،شما محیط را پاک نگه میدارید زیبا نگه می دارید از آلودگی زشتی وتخریب نابودی و فقر جلوگیری میکنید ،خدمتگزار مردم هستید اگر موفق باشید بی تردید مردم شما را از همه بیشتر دوست میدارند&lt;br /&gt;- مهمترین عامل تخریب طبیعت و آلودگی محیط زیست را چه میدانید؟ صنعت نفت، نفت از آغاز پیداش تا کنون صنعت بسیار آلوده ای بوده، اکتشاف، استخراج، پالایش، حمل و نقل، مصرف محصولات و بهای آن همراه با انواع آلودگی هاست! از کوه و صخره، جنگل و مرتع، حیات وحش، و مردم با سواد شهر ها همه را تخریب و آلوده میکند، به جای اینکه دوای درد ما باشد بلای جان ما شده است، به مسجد سلیمان نگاه کنید و تا تنگه هرمز بیایید، آینده را در ذهن تان مجسم کنید…&lt;br /&gt;- چه آرزویی برای محیط زیست ایران دارید؟&lt;br /&gt;آرزو می کنم مدیرانی داشتیم که بهترین شاعران ، نویسندگان ، عکاسان و فیلم برداران را در محیط زیست جمع می کردند ، بهترین روزنامه ، مجله و فیلم دنیا را چاپ و پخش می کردیم ، با افتخار و سر بلندی عزیزترین و با ارزش ترین ثروت کشورمان ، میراث طبیعی ایران را شناسایی ، ارزیابی و به بهترین شکل حفظ می کردیم اما متاسفانه من نسبت به آینده محیط زیست ایران کاملا نا امید شده ام، در این چند روز آخر که از زندگیم باقی است تنها آرزوی من این است که به کویر بروم، آتشی روشن کنم ، به صدای تارو سه تار علی زاده و ذوالفنون گوش دهم و بدون شرم در تاریکی شب شیونی بزرگ سر کنم، بگذار باد و ابر غم مرا از این سرزمین به غربت ببرند نمی خواهم این غم در سرزمین بلا کشیده ایران به خاک سپرده شود.&lt;br /&gt;-اخیرا به کارشناسان قدیمی سازمان در سایت ها حمله میشود حتی متاسفانه گفته شده باید به خانه سالمندان بروند چه صحبتی در این مورد دارید؟ ما هیچ چیز از هیچ کس نخواسته ایم، هرگز ادعایی نداشته ایم، ولی از هیج کس و ارگانی پایین تر نبوده ایم، ما قدیمی ها هفت سال پیش از انقلاب سازمان محیط زیست را تاسیس و اخلاق و تفکر محیط زیستی را مطرح کردیم، در همان چند سال اول هشت میلیون هکتار پارک ملی ومنطقه حفاظت شده داشتیم، همه گونه های در خطر انقراض را نجات دادیم، کتابهای پستانداران و پرندگان ایران و صدها جلد مجله و نشریه چاپ کردیم، میلیون ها کیلومتر سفر رفتیم هزاران شب در کویر و جنگل و کوه خوابیدیم ، در همه رودهای مقدس ایران خودمان را شستیم و به زیارت همه گل های سربلند رفتیم، در انقلاب شرکت فعال داشتیم در آغاز جنگ در نخستین روزها با ماشین و سلاح سازمانی و تجهیزات شخصی همراه ده ها نفر از گارد محیط زیست به صورت یک گروهان خودمان را به خط اول جبهه جنگ رساندیم و بارها عالی جنگیدیم، در همه عملیات خطرناک داوطلب بودیم، حالا هم محکم ایستاده ایم هر چند جز انبوه خاطرات شگفت انگیزآه در بساطمان نیست و به قول قیصر اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم اگر دشنه دشمنان گردنیم! اگر خنجر دوستان گرده ایم! گواهی بخواهید اینک گواه: همین زخم هایی که نشمرده ایم! -در راه بازگشت در ذهنم همه چیز تکرار میشد آرشیو عکس ،کتابها ، تلاش ها و سختی ها …چه کسی میفهمد حفظ طبیعت و آنچه خداوند به ما هدیه کرده، برای کسی مثل او، بهایش، تمام زندگی است..؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-2621540088991849846?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/2621540088991849846/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=2621540088991849846' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/2621540088991849846'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/2621540088991849846'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='مصاحبه با بیژن فرهنگ دره شوری'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/Scs0KXJTCdI/AAAAAAAAAIk/BBSiuA74LJA/s72-c/bizhan%25201.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-8698795188375993192</id><published>2009-02-16T03:19:00.000-08:00</published><updated>2009-02-16T03:33:47.678-08:00</updated><title type='text'>به مناسبت دویستمین سالروز تولد داروین بزرگ</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlPFYMaZTI/AAAAAAAAAIc/iyZ9jNHGI28/s1600-h/books.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 128px; height: 186px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlPFYMaZTI/AAAAAAAAAIc/iyZ9jNHGI28/s320/books.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356990017922354" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پنج شنبه گذشته (12 فوریه) همه مردم دنیا سالروز بزرگترین متفکر تاریخ زیست شناسی یعنی چالز داروین را جشن گرفتند. بیشتر موزه های تاریخ طبیعی به افتخار دویستمین سالگرد تولد داروین نمایشگاه هایی برپا نمودند و با دعوت رایگان مردم برای بازدید از این نمایشگاه ها، در راستای معرفی بهتر و بیشتر نظریه معروف تکامل داروین همت نمودند.&lt;br /&gt;ذهن پرسشگر و خلاق داروین -که در رشته های پزشکی و الهیات تحصیل کرده بود- هرگز نتوانسته بود از لذت دانستن و پرسیدن سیراب شود و به همین خاطر تحصیل در رشته علوم طبیعی و به ویژه مطالعه جانوران را به عنوان برنامه تحصیلی خود انتخاب می کند.&lt;br /&gt;مطالعات داروین و به ویژه سفر معروفش با کشتی بیگل که 5 سال به طول انجامید، و جمع آوری نمونه های زیادی از موجودات زنده از سراسر دنیا و به ویژه جزایر گالاپاگوس، جرقه هایی از وجود نوعی ارتباط نیایی در بین نمونه های مورد مطالعه اش را در ذهنش ایجاد کرد. پیگیری این مطالعات در نهایت منجر به تولید نظریه معروف او و انتشار آن در اثر ارزنده او به نام" منشاء گونه ها از طریق انتخاب طبیعی " شد. نطریه ای که به قول ریچارد داوکینز (استاد زیست شناسی در دانشگاه اکسفورد): " تا کنون هیچ نظریه جدیی نتوانسته مفهوم انتخاب طبیعی داروین را رد کند" (داوکینز. Blind Watchmaker).&lt;br /&gt;متاسفانه مفاهیم این نظریه به قدری ناقص و ضعیف دردانشگاه های کشور ما آموزش داده می شوند که حتی بسیاری از معلمان زیست شناسی نیز از درک آن عاجز مانده اند. و چیزی که بیشتر از همه باعث غصه من بود، شنیدن این سوال تکراری از دانش آموزان و حتی معلمان بود که : " مگه نظریه تکامل باطل نشده؟؟؟؟؟؟"&lt;br /&gt;باری، دیروز در موزه طاریخ طبیعی شهر کالرسروحه آلمان، نمایشگاه بزرگی به همین مناسبت برگزار شد، که شاید دیدن تصاویر آن برای شما هم جالب باشد.&lt;br /&gt;چیزی که بیشتر از همه برای من خوشایند بود، دیدن شور و اشتیاق مردم برای یادگرفتن و دانستن بیشتر بود...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-8698795188375993192?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/8698795188375993192/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=8698795188375993192' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8698795188375993192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8698795188375993192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2009/02/blog-post_16.html' title='به مناسبت دویستمین سالروز تولد داروین بزرگ'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlPFYMaZTI/AAAAAAAAAIc/iyZ9jNHGI28/s72-c/books.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-7302452331645724201</id><published>2009-02-16T02:40:00.000-08:00</published><updated>2009-02-16T03:32:20.826-08:00</updated><title type='text'>به مناسبت دویستمین سالروز تولد داروین بزرگ (تصاویر)</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOupfbE5I/AAAAAAAAAIU/ifR8J_gAZvU/s1600-h/DSC06459.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 150px; height: 200px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOupfbE5I/AAAAAAAAAIU/ifR8J_gAZvU/s200/DSC06459.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356599524070290" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOuTKvbwI/AAAAAAAAAIM/qld6JRcYfu4/s1600-h/DSC06433.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOuTKvbwI/AAAAAAAAAIM/qld6JRcYfu4/s200/DSC06433.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356593531744002" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOuYunK4I/AAAAAAAAAIE/yW0CGmbBFyk/s1600-h/DSC06417.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOuYunK4I/AAAAAAAAAIE/yW0CGmbBFyk/s200/DSC06417.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356595024374658" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOuGqCO1I/AAAAAAAAAH8/zJqAz-u8fIw/s1600-h/DSC06409.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOuGqCO1I/AAAAAAAAAH8/zJqAz-u8fIw/s200/DSC06409.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356590173338450" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOWUkz1fI/AAAAAAAAAH0/Qm8GNAuFrBk/s1600-h/DSC06451.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOWUkz1fI/AAAAAAAAAH0/Qm8GNAuFrBk/s200/DSC06451.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356181592659442" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOWNeTqLI/AAAAAAAAAHs/tga9jPVfzcg/s1600-h/DSC06445.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOWNeTqLI/AAAAAAAAAHs/tga9jPVfzcg/s200/DSC06445.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356179686336690" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOWP1D5UI/AAAAAAAAAHk/kONqlBVlVto/s1600-h/DSC06447.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOWP1D5UI/AAAAAAAAAHk/kONqlBVlVto/s200/DSC06447.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356180318643522" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOWI8jfsI/AAAAAAAAAHc/_XByCDZcWg0/s1600-h/DSC06443.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOWI8jfsI/AAAAAAAAAHc/_XByCDZcWg0/s200/DSC06443.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356178471026370" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOV72-MDI/AAAAAAAAAHU/sSFfHGRja9I/s1600-h/DSC06442.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOV72-MDI/AAAAAAAAAHU/sSFfHGRja9I/s200/DSC06442.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303356174957948978" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1WNF2jI/AAAAAAAAAHM/FhUsgHtiCQw/s1600-h/DSC06455.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1WNF2jI/AAAAAAAAAHM/FhUsgHtiCQw/s200/DSC06455.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303355615094364722" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1dwQRqI/AAAAAAAAAHE/bjcpcVcA2Vg/s1600-h/DSC06446.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1dwQRqI/AAAAAAAAAHE/bjcpcVcA2Vg/s200/DSC06446.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303355617120896674" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1b5yi1I/AAAAAAAAAG8/Oo79yW9AInA/s1600-h/DSC06440.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 150px; height: 200px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1b5yi1I/AAAAAAAAAG8/Oo79yW9AInA/s200/DSC06440.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303355616624020306" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1IlahaI/AAAAAAAAAG0/TNv1v1v-6cw/s1600-h/DSC06438.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1IlahaI/AAAAAAAAAG0/TNv1v1v-6cw/s200/DSC06438.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303355611438286242" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1I8-CuI/AAAAAAAAAGs/4_jJ8czNVzE/s1600-h/DSC06430.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlN1I8-CuI/AAAAAAAAAGs/4_jJ8czNVzE/s200/DSC06430.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303355611537083106" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKatKrZI/AAAAAAAAAGk/vQbRxxcyHTA/s1600-h/DSC06436.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKatKrZI/AAAAAAAAAGk/vQbRxxcyHTA/s200/DSC06436.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303354877568265618" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKEmikqI/AAAAAAAAAGc/Pzf2WlQSKYM/s1600-h/DSC06434.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKEmikqI/AAAAAAAAAGc/Pzf2WlQSKYM/s200/DSC06434.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303354871634891426" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKJBA2-I/AAAAAAAAAGU/lfnmU7VHbb8/s1600-h/DSC06432.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKJBA2-I/AAAAAAAAAGU/lfnmU7VHbb8/s200/DSC06432.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303354872819669986" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKGa3bwI/AAAAAAAAAGM/sQ_Lnv-AYOI/s1600-h/DSC06419.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKGa3bwI/AAAAAAAAAGM/sQ_Lnv-AYOI/s200/DSC06419.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303354872122797826" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKMs4C2I/AAAAAAAAAGE/ZuRnX1_Axjw/s1600-h/DSC06424.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlNKMs4C2I/AAAAAAAAAGE/ZuRnX1_Axjw/s200/DSC06424.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303354873808948066" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlMhfOpX5I/AAAAAAAAAF0/6yBlsxV2ycA/s1600-h/DSC06408.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlMhfOpX5I/AAAAAAAAAF0/6yBlsxV2ycA/s200/DSC06408.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303354174407794578" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlMhFkFkEI/AAAAAAAAAFs/2RIjBL0PiGc/s1600-h/DSC06410.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlMhFkFkEI/AAAAAAAAAFs/2RIjBL0PiGc/s200/DSC06410.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303354167518400578" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlMhIemr8I/AAAAAAAAAFk/4KtvcLkC1bI/s1600-h/DSC06412.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlMhIemr8I/AAAAAAAAAFk/4KtvcLkC1bI/s200/DSC06412.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303354168300711874" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlMhU6AM7I/AAAAAAAAAF8/m3Frg7P4oc4/s1600-h/DSC06418.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 150px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlMhU6AM7I/AAAAAAAAAF8/m3Frg7P4oc4/s200/DSC06418.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303354171636855730" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-7302452331645724201?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/7302452331645724201/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=7302452331645724201' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/7302452331645724201'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/7302452331645724201'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='به مناسبت دویستمین سالروز تولد داروین بزرگ (تصاویر)'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SZlOupfbE5I/AAAAAAAAAIU/ifR8J_gAZvU/s72-c/DSC06459.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-6814850564950030453</id><published>2009-01-14T11:37:00.000-08:00</published><updated>2009-01-14T12:53:56.367-08:00</updated><title type='text'>زمین وانسان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SW5Q2DQJd2I/AAAAAAAAADw/NQ_7JVHwziU/s1600-h/damned.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 199px; height: 200px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SW5Q2DQJd2I/AAAAAAAAADw/NQ_7JVHwziU/s200/damned.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5291255501723105122" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);font-size:130%;" &gt;فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را، كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);font-size:130%;" &gt;در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود! که هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره‌ي سال‌هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده‌اي داريم! &lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);font-size:130%;" &gt;اما اين را مي‌دانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگل‌ها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده‌اند. &lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);font-size:130%;" &gt;اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آن‌ها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد. &lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);font-size:130%;" &gt;و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت. &lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);font-size:130%;" &gt;انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است! &lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);font-size:130%;" &gt;بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره‌ي 46 ساله آورده است&lt;br /&gt;او طي 40 ثانيه بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است &lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);font-size:130%;" &gt;او خودش را به نسبت‌هاي سرسام‌آوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است &lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);font-size:130%;" &gt;سوخت‌هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است&lt;br /&gt;و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله‌ي برق آسا نگاه مي‌كند&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-6814850564950030453?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/6814850564950030453/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=6814850564950030453' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/6814850564950030453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/6814850564950030453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2009/01/blog-post_14.html' title='زمین وانسان'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SW5Q2DQJd2I/AAAAAAAAADw/NQ_7JVHwziU/s72-c/damned.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-8852359292616225038</id><published>2009-01-11T02:30:00.000-08:00</published><updated>2009-01-11T02:31:05.890-08:00</updated><title type='text'>آلبرت ايشتين :</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;آلبرت ايشتين    :  تخيل مهمتر از دانش است!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-8852359292616225038?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/8852359292616225038/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=8852359292616225038' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8852359292616225038'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8852359292616225038'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2009/01/blog-post_9612.html' title='آلبرت ايشتين :'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-5476694265663650995</id><published>2009-01-11T01:05:00.000-08:00</published><updated>2009-01-11T01:07:51.143-08:00</updated><title type='text'>متشکرم! (داستانی كوتاه از آنتوان چخوف)</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SWm23hPuA8I/AAAAAAAAADo/QwJMNIOQ8KQ/s1600-h/Danke.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 145px; height: 200px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SWm23hPuA8I/AAAAAAAAADo/QwJMNIOQ8KQ/s200/Danke.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5289960302256718786" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چهل روبل . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;شما دو ماه براي من كار كرديد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دو ماه و پنج روز &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:black;"   lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد... &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خيلي خوب شما، شايد … &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره ! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;من فقط مقدار كمي گرفتم . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به آهستگي گفت: متشكّرم! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به خاطر پول. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;- &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:14;color:black;"    lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-5476694265663650995?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/5476694265663650995/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=5476694265663650995' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5476694265663650995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5476694265663650995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2009/01/blog-post_11.html' title='متشکرم! (داستانی كوتاه از آنتوان چخوف)'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SWm23hPuA8I/AAAAAAAAADo/QwJMNIOQ8KQ/s72-c/Danke.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-2822258829727294071</id><published>2009-01-01T10:16:00.000-08:00</published><updated>2009-01-01T10:28:47.549-08:00</updated><title type='text'>سیاره ما!</title><content type='html'>&lt;a style="color: rgb(255, 255, 255);" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SV0JEq9R7uI/AAAAAAAAADg/7FJhOkojjK8/s1600-h/download.htm"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 317px; height: 358px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SV0JEq9R7uI/AAAAAAAAADg/7FJhOkojjK8/s200/download.htm" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5286391513458274018" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);font-family:times new roman;font-size:130%;"  &gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);"&gt;این&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);font-family:Times New Roman;font-size:130%;"  &gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt; عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. کارل ساگان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt; فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);font-size:130%;" &gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);font-family:Arial;" &gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(51, 51, 51);"&gt;دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt; &lt;p style="text-align: justify; color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);font-family:Arial;" &gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(51, 51, 51);"&gt;زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-2822258829727294071?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/2822258829727294071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=2822258829727294071' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/2822258829727294071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/2822258829727294071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='سیاره ما!'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SV0JEq9R7uI/AAAAAAAAADg/7FJhOkojjK8/s72-c/download.htm' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-6674795804755440631</id><published>2008-12-14T00:41:00.004-08:00</published><updated>2008-12-14T01:04:59.742-08:00</updated><title type='text'>دوستی..</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند . سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند . بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت . روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد . شادی خاصی کلاس را فرا گرفت . معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;  "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد . معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند.  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد . او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید . کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود . به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ " معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا" سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند . پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد . خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود . مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . " همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . " &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم. " &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . " &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . " &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد . سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-6674795804755440631?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/6674795804755440631/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=6674795804755440631' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/6674795804755440631'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/6674795804755440631'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/12/blog-post_14.html' title='دوستی..'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-4136442659307335840</id><published>2008-12-04T14:07:00.001-08:00</published><updated>2008-12-04T14:35:06.839-08:00</updated><title type='text'>نخبه گی ایرانی و ایرانیان نخبه!</title><content type='html'>چند روز پیش با امید درباره باور ما ایرانی ها مبنی بر نخبگی و هوشمندی مان صحبت می کردیم و اینکه چرا ما همچین باوری را بصورت ملی در ذهن داریم در حالیکه آثار این هوش کمتر در ایران ملموس است. مثلاً ما عادت داریم در تهران هر روز با اتومبیل شخصی ساعت ها در ترافیک بشینیم و روزنامه بخونیم و دود بدیم تو حلقمون! ودیگه  باورکردیم که مشکل ترافیک تهران حل شدنی نیست!! اگه نیم نگاهی به اطراف بندازیم، هر کدوم از ما کلی مساله پیش پا افتاده می بینیم که به خاطرشون کلی مشکلات گریبون مردم رو گرفته و کسی نیست اونا رو حل کنه .&lt;br /&gt;وقتی به این آلمانیا نگاه می کنم، بعضی وقتا واقعاً شگفت زده می شم از اینکه اینا با این که ملتی باهوش - مثل ما ایرونی ها- نیستن (و اساساً خیلی هم خِنگ و عقب مونده هستن!!!) اما برای هم مشکلی یه چیزی ابداع کردن. مثلاً چند روز پیش یه دوچرخه مخصوص حمل نامه های اداری دیدم که خیلی برام جالب بود، کلی امکانات ویژه برای جلوگیری از رسیدن رطوبت به نامه ها روش تعبیه شده بود و حتی جک ویژه ای داشت که باعث می شد دوچرخه موقع توقف کاملاً عمود باشه تا چیزی از توی سبدش نریزه و کلی چیزای دیگه...&lt;br /&gt;و یا مثلاً اینا با همه خنگی شون، فکرشون به این رسیده که بعضی از آدما توی یک جامعه معلولیت جسمی دارن و به همین خاطر همه چیزاشون رو جوری طراحی می کنن که همه (حتی کسانی که معلولیت های جدی دارن) بتونن از امکانات استفاده کنن، یکی از این چیزا چراغ های راهنمای سر چهار راه ها برای عابر هاست.  این چراغ ها اتوماتیک نیستن و فقط در صورتی برای عابر سبز می شن که یک نفر دکمه روی ستون رو فشار بده، اما نکته جالبش اینه که اگه دستتون رو روی این دکمه نگه دارین به محض سبز شدن چراغ، این دکمه شروع می کنه به لرزیدن (مثل ویبره موبایل) و حالا فکرشو کن این چه امکان ساده و در عین حال مفیدی رو به یک نابینا میده تا محیط رو بهتر بشناسه و راهشو پیدا کنه.&lt;br /&gt;خلاصه هر چی از هوش سرشار ماایرونی ها و نا هوشمندی این آلمانیا بگم کم گفتم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-4136442659307335840?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/4136442659307335840/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=4136442659307335840' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/4136442659307335840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/4136442659307335840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/12/blog-post_04.html' title='نخبه گی ایرانی و ایرانیان نخبه!'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-5350601065285744083</id><published>2008-12-04T14:02:00.001-08:00</published><updated>2008-12-04T14:06:27.767-08:00</updated><title type='text'>می نویسم تا لذت ببرم...</title><content type='html'>امروز بعد از نزدیک به 4 ماه که اصلاً فرصتی برای گذاشتن پست جدید نداشتتم، وبلاگم را باز کردم. نمی توانم ننویسم. انگار این نوشتن نوعی ورزشه برای ذهن!.&lt;br /&gt;مخصوصاً خواندن وبلاگ های دوستان هم آدم رو قلقلک می کنه که بشینه پای نوشتن.&lt;br /&gt;اینه که از امروز می خوام بنویسم، نه اینکه فقط باشم. می نویسم تا لذت ببرم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-5350601065285744083?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/5350601065285744083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=5350601065285744083' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5350601065285744083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5350601065285744083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='می نویسم تا لذت ببرم...'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-1425725085949866522</id><published>2008-08-13T01:14:00.000-07:00</published><updated>2008-08-13T01:21:40.830-07:00</updated><title type='text'>مراسم تدفين نمي توانم !!!</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.urdu-service.net/middeleast_news/middeleast_image/lebanon/hizbullah_fighter_db2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand" alt="" src="http://www.urdu-service.net/middeleast_news/middeleast_image/lebanon/hizbullah_fighter_db2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است." دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.&lt;br /&gt;" من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."&lt;br /&gt;" من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."&lt;br /&gt;" من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."&lt;br /&gt;نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.&lt;br /&gt;از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.&lt;br /&gt;كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.&lt;br /&gt;" من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."&lt;br /&gt;" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."&lt;br /&gt;" من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."&lt;br /&gt;سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد.&lt;br /&gt;شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:&lt;br /&gt;- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.&lt;br /&gt;بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.&lt;br /&gt;روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود.. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.&lt;br /&gt;من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.&lt;br /&gt;آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!&lt;br /&gt;كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.&lt;br /&gt;سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!&lt;br /&gt;دراين موقع " دونا" گفت:&lt;br /&gt;-دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.&lt;br /&gt;شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:&lt;br /&gt;- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.&lt;br /&gt;خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!&lt;br /&gt;هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.&lt;br /&gt;آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.&lt;br /&gt;ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:&lt;br /&gt;" نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"&lt;br /&gt;و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.&lt;br /&gt;با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.&lt;br /&gt;حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-1425725085949866522?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/1425725085949866522/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=1425725085949866522' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/1425725085949866522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/1425725085949866522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/08/blog-post_13.html' title='مراسم تدفين نمي توانم !!!'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-7110959945490495377</id><published>2008-08-08T10:28:00.000-07:00</published><updated>2008-08-08T10:48:29.750-07:00</updated><title type='text'>شعر از پابلو نرودا شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اگر سفر نكنی، &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اگر كتابی نخوانی،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اگر از خودت قدردانی نكنی. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اگر برده عادات خود شوی،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اگر هميشه از يك راه تكراری بروی … &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اگر روزمرّگی را تغيير ندهی &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.  &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اگر از شور و حرارت،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; از احساسات سركش، &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند، دوری كنی . . .،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;  تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی اگر ورای روياها نروی، &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيت ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; -&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بميری! شادی را فراموش نكن!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-7110959945490495377?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/7110959945490495377/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=7110959945490495377' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/7110959945490495377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/7110959945490495377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/08/blog-post_08.html' title='شعر از پابلو نرودا شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-3286910297598347473</id><published>2008-08-05T02:42:00.000-07:00</published><updated>2008-08-05T02:46:28.380-07:00</updated><title type='text'>از جوجه هاي رنگي 5 تومني در ايران تا سگ هاي ميليوني درآلمان</title><content type='html'>&lt;a href="http://i26.tinypic.com/2lw8jr.png"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand" alt="" src="http://i26.tinypic.com/2lw8jr.png" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; امروز ياد سال ها پيش افتادم. ياد وقتي که بعد از التماس و گريه و پا به زمين کوبيدن داداش کوچولوم سعيد، حاضر شدم 5 تومن بدم و يه جوجه رنگي براش بخرم. جوجه اي که در مدت کوتاهي به بزرگترين بهانه براي خنده و شادي و حتي زندگي داداش 6 ساله م تبديل شد.&lt;br /&gt;يادم مياد که با چه عشقي بهش غذا مي داد و با مگس کش دنبال شکار براي شکم هميشه گرسنه جوجه ش بود. چقدر در همين 10 روز باهم بازي کردن. و اينکه به قدري اين جوجه رنگي براي سعيد کوچولوي ما مهم بود که کم کم داشت به عضوي از خانواده تبديل مي شد. سعيد اونقدر جوجه شو نازش مي کرد و براش لالايي مي خوند تا جير جيرش تموم شه و خوابش ببره. سعيد در کنار يک موجود زنده کوچيک تر از خودش داشت مسئوليت پذيري و حمايت کردن و خيلي چيزاي مهم ديگه رو تجربه مي کرد تا اينکه...&lt;br /&gt;هنوز 10 روز از شروع اون همه هيجان و شادي نگذشته بود که جوجه بدون هيچ دليل مشخصي مُرد!&lt;br /&gt;وقتي به احساس سعيد و علاقه ش به اين جوجه فسقلي فکر مي کنم علت اون همه بغض و اشک و بي قراري اون بچه 6 ساله رو مي فهمم. و از همه مهمتر اين موضوع برام روشن مي شه که چرا در طول 18 سال اخير که سعيد براي خودش مردي شده، ديگر هرگز به نگهداري يک موجود زنده علاقه پيدا نکرد.&lt;br /&gt;داستان سعيد و جوجه رنگيش داستاني تکراريه که همه ايرونيايي که بچه تو خونه شون هست حداقل يه بار از نزديک لمسش کردن. راستش هدف من از نقل اين خاطره تلخ، گرفتن حال خواننده نيست بلکه مي خوام توجه شما رو به اين ماجرا جلب کنم که چرا ما ايروني ها هر روز نسبت به طبيعت و موجودات زنده بي علاقه تر مي شيم...؟&lt;br /&gt;مرگ جوجه هاي رنگي هر کدوم از ما، اون هم در دوراني که هيجان داشتن يک موجود زنده و مراقبت از اون و ديدن دقيق حرکاتش، از خواب و خوراک برامون مهمتر مي شه، شايد دليل خوبي براي ناخودآگاه ما باشه تا موجودات زنده ديگر را بي اهميت، نماندني، و مايه دلشکستگي بدانيم.&lt;br /&gt;جوجه هاي 5 تومني در واقع جوجه هاي مريض و ضعيفي هستند که بنا بر تشخيص متخصصان در مراکز جوجه کشي، از چرخه پرورش حذف مي شوند و به قيمت ناچيزي براي سرگرمي بچه ها به فروش مي رسند. سرگرميي که به خاطر ارزاني بيش از حد به طرز خارق العاده اي با عمق جيب والدين ايراني سازگار است. حال آنکه همين اسباب بازي ارزان مايه بيزاري هميشگي کودکان ما از نگهداري و حمايت از جانوران مي شود.&lt;br /&gt;وقتي اين حيوانات رنگي شده و زود ميرا و کودکان دل شکسته ايراني را با حيوانات خانگي و کودکان آلماني مقايسه مي کنم، ريشه خيلي از مسائل زيست محيطي برايم روشن تر مي شود. کودکان آلماني به حدي به حيوانات خانگي علاقه دارند که حتي تا سنين کهولت هم از نگهداري حيوان خانگي دست برنمي دارند. گربه ها و سگ هايي که بعضاً چند ميليون تومان قيمت دارند، در آلمان يکي از اعضا خانواده محسوب مي شوند. اين موضوع شايد به ظاهر از ديد خيلي از ما ايراني ها ناخوشايند باشد. چرا که هميشه در گوش ما فرو کرده اند که سگ ها حيوانات کثيف و آلوده و... اي هستند. و البته شايد هم چنين باشد. ولي هرگز نه ديده ام و نه از کسي شنيده ام که يه آلماني از سگش مريضي گرفته باشد يا سگش جايي را کثيف کرده باشد. علم دام پزشکي در اينجا بسيار خريدار دارد.تعداد بسيار زيادي از بيماري هاي حيوانات خانگي در اينجا قابل تشخيص و درمان است. درمانگاه ها و بيمارستان هاي تخصصي براي مداوا و جراحي هاي پيشرفته در اختيار صاحبان حيوانات خانگي است. فروشگاه هاي تخصصي ويژه غذاي حيوانات و ابزارهاي بازي و هزاران امکان انتخاب ديگر تنها براي اينکه اتصال مردم با برشي از طبيعت که همان موجود زنده خانگي شان است حفظ شود.&lt;br /&gt;البته نگهداري حيوان خانگي کار آساني نيست. نگهداري يک سگ به اندازه نگهداري يک کودک، دردسر دارد و وقت و مراقبت مي خواهد. اما نکته بسيار ظريفي که در اينجا هست، انس گرفتن انسان ها با موجودات زنده در دل همين مراقبت ها و وقت گذاشتن ها نهفته است. وقتي سعيد ما در عرض 10 روز تا اون حد عاشق جوجه 5 تومني اش مي شود، ببينيد وقتي آدمي 2 ،5 يا 10 سال با حيوان خانگي اش زندگي کرده، چه احساسي نسبت به جانوران دارد. و اين رشته را دنبال کنيد تا ببينيد چرا وقتي يوزپلنگ ايراني-جانوري که در خطر انقراض است- را با توله هايش زنده زنده در آتش مي سوزانند، کسي در اين کشور-ايران- کَکَش هم نمي گَزد. و خبر انقراض شير ايراني را وقتي مي شنويم که يک قرن از مرگ آخرين قلاده اين گربه سان زيبا مي گذرد.&lt;br /&gt;جوجه هاي 5 تومني ما وقتي مردند، هرگز جايگزين نمي شوند. پدر و مادرهاي ما به جاي اينکه به فکر خريدن يک حيوان سالم تر باشند، ما را از ساير جانوران هم بيزار مي کنند. شاهد اين حرف من گنجشک هاي زيبايي هستند که به قول بعضي ها براي نشانه گيري آفريده شده اند. شاهد حرف من گربه هاي بيچاره اي هستند که هميشه آماج سنگ و تيپاهاي بچه هاي ما هستند و ما فقط مي خنديم و براي اينکه توان نشانه گيري مان را نشان دهيم، دو سه تا سنگ هم به سمت آنها پرتاب مي کنيم. هرگز به کودکانمان نمي فهمانيم که گربه سانان در زمستان بچه دار مي شوند و در فصل سرما نياز به تغذيه دارند تا بتوانند به بچه هايشان شير بدهند. ما با طبيعت بيگانه شده ايم و اين غم بزرگيست.&lt;br /&gt;اما غم بزرگتر اينست که در هيچ جاي برنامه آموزشي ما از دبستان تا دانشگاه اثري از آموزش هاي زيست محيطي نيست. وقتي مديري به راحتي مجوز قطع درختان و ساخت آپارتمان در محدوده منطقه حفاظت شده حيات وحش صادر مي کند، و در جولانگاه هزاران گونه زنده و بعضاً کمياب، پاي لودر و جاده و سيمان و ... را باز مي کند، روشن است چقدر آموزش زيست محيطي ديده و طبيعت را مي شناسد.&lt;br /&gt;اي کاش جوجه هاي 5 تومني ما نمي مردند تا شايد در کنار اين جانوران کوچک ياد مي گرفتيم که چرا و چگونه بايد به حقوق بقيه موجودات زنده روي کره زمين احترام بگذاريم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-3286910297598347473?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/3286910297598347473/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=3286910297598347473' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/3286910297598347473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/3286910297598347473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/08/5.html' title='از جوجه هاي رنگي 5 تومني در ايران تا سگ هاي ميليوني درآلمان'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i26.tinypic.com/2lw8jr_th.png' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-2579479649927474115</id><published>2008-08-02T23:04:00.000-07:00</published><updated>2008-08-02T23:24:00.062-07:00</updated><title type='text'>افغانستان</title><content type='html'>&lt;a href="http://fieldnotes.unicefusa.org/images/afghan_girl.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://fieldnotes.unicefusa.org/images/afghan_girl.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;سلام به افغانستان،&lt;br /&gt;سلام به ناله ی مغموم تنهایی ات.&lt;br /&gt;سلام به خاک پاره پاره ات&lt;br /&gt;به کودکان آواره ات&lt;br /&gt;به مردم آزاده ات.&lt;br /&gt;سلام به تو که جنگ وآوارگی و مرگ را تاب آوردی و اشک و خون و عرق را با هم خوردی.&lt;br /&gt;و سلام به تو که تاریخت اینک تابلوی تمام نمای چهره تهوع آور جنگ است .&lt;br /&gt;تابلویی که باید بر سینه دیوار همه ملت ها کوبیده شود تا هرگز هیچ کودکی شاهد مرگ مادرش نباشد و پشت هیچ پدری در سوگ دخترش خم نشود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-2579479649927474115?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/2579479649927474115/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=2579479649927474115' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/2579479649927474115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/2579479649927474115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/08/blog-post_02.html' title='افغانستان'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-5876027020203977049</id><published>2008-08-02T22:50:00.000-07:00</published><updated>2008-08-02T22:55:43.693-07:00</updated><title type='text'>سرودی برای زیستن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و آرمانهای خویش رابه مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت چگونه معنا می شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بر آنها چنگ درانداز،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;  که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود رااز دست می دهد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر روز، همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; و هر گز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; و هراسی به خود را مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; تنها پیوند میان ماخط نازک همین فاصله است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; برخیز و بی هراس خطر کن، در هر فرصتی بیاویز.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت» دست خواهی یافت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای&lt;br /&gt;عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; پروازش ده تا که پایدار بماند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;رؤیاهایت را فرومگذارکه بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد. از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی.&lt;br /&gt;زندگی مسابقه نیست، زندگی یک سفر است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; Nancye Sims &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;برگردان: دکتر مهدی مقصودیاز&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-5876027020203977049?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/5876027020203977049/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=5876027020203977049' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5876027020203977049'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5876027020203977049'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='سرودی برای زیستن'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-1642313515108092203</id><published>2008-07-31T15:07:00.000-07:00</published><updated>2008-07-31T15:20:49.613-07:00</updated><title type='text'>نیمه شرافتمندانه زندگی</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos.igougo.com/images/p294834-England-Dapper_Gentleman.JPG"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos.igougo.com/images/p294834-England-Dapper_Gentleman.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.&lt;br /&gt;در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.&lt;br /&gt;ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن .&lt;br /&gt;روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.&lt;br /&gt;ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید و سرخوش بود .&lt;br /&gt;من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم.&lt;br /&gt;کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.&lt;br /&gt;هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟&lt;br /&gt;بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم&lt;br /&gt;همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.&lt;br /&gt;ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد&lt;br /&gt;تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟&lt;br /&gt;گفتم: نه&lt;br /&gt;گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟&lt;br /&gt;گفتم: نه&lt;br /&gt;گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟&lt;br /&gt;گفتم:نه&lt;br /&gt;گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟ گفتم: نه&lt;br /&gt;گفت: خاک بر سرت، اصلاً تا حالا زندگی کردی؟&lt;br /&gt;گفتم: آره...نه...نمی دونم.&lt;br /&gt;و ویلان همین طور نگاهم می کرد،&lt;br /&gt;نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم&lt;br /&gt;او مردیجذاب بودو سالم&lt;br /&gt;به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.&lt;br /&gt;ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟&lt;br /&gt;جواب دادم: نه&lt;br /&gt;ویلان گفت: پس&lt;br /&gt;سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-1642313515108092203?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/1642313515108092203/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=1642313515108092203' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/1642313515108092203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/1642313515108092203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='نیمه شرافتمندانه زندگی'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-3829758950306693611</id><published>2008-07-31T12:00:00.000-07:00</published><updated>2008-08-02T23:16:26.374-07:00</updated><title type='text'>نیمه شرافتمندانه زندگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.&lt;br /&gt;در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.&lt;br /&gt;ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن .&lt;br /&gt;روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.&lt;br /&gt;ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید و سرخوش بود.&lt;br /&gt;من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم.&lt;br /&gt;کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.&lt;br /&gt;هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟&lt;br /&gt;بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم&lt;br /&gt;همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.&lt;br /&gt;ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد&lt;br /&gt;تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟&lt;br /&gt;گفتم: نه&lt;br /&gt;گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟&lt;br /&gt;گفتم: نه&lt;br /&gt;گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟&lt;br /&gt;گفتم:نه&lt;br /&gt;گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفتم: نه&lt;br /&gt;گفت: خاک بر سرت، اصلاً تا حالا زندگی کردی؟&lt;br /&gt;گفتم: آره...نه...نمی دونم.&lt;br /&gt;و ویلان همین طور نگاهم می کرد،&lt;br /&gt;نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم&lt;br /&gt;او مردیجذاب بودو سالم&lt;br /&gt;به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.&lt;br /&gt;ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟&lt;br /&gt;جواب دادم: نه&lt;br /&gt;ویلان گفت: پس&lt;br /&gt;سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-3829758950306693611?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/3829758950306693611/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=3829758950306693611' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/3829758950306693611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/3829758950306693611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/07/blog-post_31.html' title='نیمه شرافتمندانه زندگی'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-3286811000344491299</id><published>2008-06-22T04:34:00.000-07:00</published><updated>2008-06-22T04:59:17.666-07:00</updated><title type='text'>داستان رز</title><content type='html'>&lt;a href="http://keoughp.files.wordpress.com/2007/07/grandma87.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://keoughp.files.wordpress.com/2007/07/grandma87.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.&lt;br /&gt;او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم."&lt;br /&gt;پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"&lt;br /&gt;به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."&lt;br /&gt;پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.&lt;br /&gt;به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."&lt;br /&gt;پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، بلکه برعکس ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم. تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."&lt;br /&gt;"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، و وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد. اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."&lt;br /&gt;"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، بلكه برای كارهايی كه انجام نداده است متاسف می شود"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.&lt;br /&gt;در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-3286811000344491299?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/3286811000344491299/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=3286811000344491299' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/3286811000344491299'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/3286811000344491299'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/06/blog-post_22.html' title='داستان رز'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-7242111306823889182</id><published>2008-06-19T06:42:00.001-07:00</published><updated>2008-06-21T05:58:21.215-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خاموش کردن منتقد، خاموش کردن آزادی است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سیدنی هوک. فیلسوف آمریکایی &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-7242111306823889182?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/7242111306823889182/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=7242111306823889182' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/7242111306823889182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/7242111306823889182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/06/blog-post_19.html' title=''/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-1963606298850233060</id><published>2008-06-15T00:21:00.000-07:00</published><updated>2008-06-22T06:23:01.739-07:00</updated><title type='text'>سرخس و بامبو!</title><content type='html'>&lt;a href="http://farm2.static.flickr.com/1173/871116740_5afd9d39a7.jpg?v=0"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://farm2.static.flickr.com/1173/871116740_5afd9d39a7.jpg?v=0" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!&lt;br /&gt;به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟&lt;br /&gt;و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.&lt;br /&gt;او گفت : آيا درخت بامبو و سرخس را می بينی؟&lt;br /&gt;پاسخ دادم : بلی.&lt;br /&gt;فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.&lt;br /&gt;‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلاتت بودی در حقيقت در حال مستحكم کردن ريشه هايت بودی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم. همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنند. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد. تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟ جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;‏گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی..&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-1963606298850233060?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/1963606298850233060/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=1963606298850233060' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/1963606298850233060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/1963606298850233060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/06/blog-post_15.html' title='سرخس و بامبو!'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-8049868507047390254</id><published>2008-06-10T07:35:00.000-07:00</published><updated>2008-06-10T08:26:05.441-07:00</updated><title type='text'>ورزش بانوان در ایران!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی از چیزهایی که این طرفها به وفور یافت می شود، بچه های کم سن و سالی هستند که به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آنها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن سیمای ایران احساس وظیفه می کند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند 16 ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد. گویا این هموطن 16 ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند. نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن 16 ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد. از آنجایی که بنده اعتقاد دارم درمورد بعضی چیزها بحث کردن اصلا خوب نیست و عواقب بدی در پی دارد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه های ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان 16 ساله ای رفت که با سوالات ساده و بی آلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروز ایران از چنان منطق بی پشتوانه ای برخوردارند که حتی از قانع کردن یک نوجوان 16 سالهء آلمانی هم ناتوان است. توجه شما را به این سوال و جواب جلب می کنم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ میگم خانومای ایرانی تو ایران هم مجبورن با همین لباسا ورزش کنن یا فقط وقتی که از ایران میان بیرون باید اینا رو بپوشن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ نه تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ یعنی اگه شما اونا رو بدون این لباسا ببینین اشکال نداره؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ من این رو گفتم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ آره دیگه، خودت گفتی تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ اونا مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن واسه اینکه آقایون اصلا نمی تونن ورزش کردن خانوما رو ببینن، چون دیدن ورزش اونا با این لباسا هم اشکال داره.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ ولی اینجا که اشکال نداره.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ خب، اونجا داره.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ چون ما می خواهیم خانومهامون در مسابقات جهانی شرکت کنن، ما که نمی تونیم به اینا بگیم آقایون نگاه نکنن ولی تو کشور خودمون میتونیم بگیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ اینکه آقایون ورزش خانوما رو ببینن، اشکالش واسه خانوماست یا آقایون؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ واسه هر دو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ اگه واسه خانوما هم اشکال داره، پس چرا خانوما میان اینجا تا آقایون خارجی نگاشون کنن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ واسه اینکه اشکالش این قدر نیست که ما خانومهامون رو از مسابقات جهانی محروم کنیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ اشکالش چقدره؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ نمی دونم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ پس فقط آقایون ایرانی نباید ورزش کردن خانومای ایرانی رو ببینن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ احتمالا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ ولی اینجا آقایون ایرانی میان ورزش خانومای ایرانی رو می بینن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ کیا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ ورزشکاران مرد ایرانی &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ خب اینا میان تا تیم بانوان رو تشویق کنن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ مگه تو ایران آقایون واسه چه کاری میرن ورزشگاه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ خب اونجا به اندازهء کافی خانم هست که تشویق کنن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ یعنی اگه خانم ها برای تشویق به اندازهء کافی نبودن، آقایون می تونن برن تشویق کنن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ نه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ یعنی فقط آقایون ایرانی که تو ایران زندگی می کنن نمی تونن برن ورزش خانومهای ایرانی رو ببینن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ ولش کن بابا. راستی می خواهی چی کاره بشی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اما از آنجایی که این هموطن 16 ساله دوست ما را با سفیر ایران عوضی گرفته بود، اصلا ول کن معامله نبود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ میشه بگی اشکاله دیدن ورزش خانوما چیه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ مشکل شرعی داره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ شرعی یعنی چی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ شرعی یعنی دینی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ ببین عزیزم، شاید تو این کشور این چیزا عادی باشه اما تو ایران عادی نیست. به همین خاطر ممکنه آقایون با دیدن این چیزا به مشکل بیافتن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ چه مشکلی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ ممکنه به گناه بیافتن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ یعنی شما هم ممکنه با دیدن مامان من به گناه بیافتی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ مگه مامان تو ورزشکاره؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ آره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ جدی؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-نه خب.منظورم اونا بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ اونا کی هستن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ اونایی که این قانون رو گذاشتن منظورشون این بوده که ممکنه بعضی از مردا به گناه بیافتن نه همه شون&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ تو کشور شما واسه اینکه بعضی از مردا به گناه نیافتن، جلوی همهء مردا رو می گیرن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ آره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ خب دیدن ورزش خانوما از تلوزیون که بیشتر میتونه آقایون رو به گناه بندازه، چون تلوزیون تصویر بسته تری نشون میده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ من گفتم که ورزش خانوما از تلوزیون پخش میشه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ مگه نمیشه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ نه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ پس اون خانومی که نمیتونه بره ورزشگاه چه جوری ورزش خانوما رو میبینه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ احتمالا نمی بینه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ این جوری که هیچ تبلیغی برای ورزش خانوما نمی شه و بتدریج خانومای کشور علاقه مندی خودشون رو به ورزش از دست میدن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ نه بابا، این طورا هم نیست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ من اگه جای خانومهای کشورتون بودم در اعتراض به این مسأله دیدن مسابقات ورزشی آقایون رو تحریم می کردم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ کی به تو گفته که خانوما می تونن برن ورزش کردن آقایون رو ببینن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ مگه نمی تونن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ نه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ چون اون هم مشکل شرعی داره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ یعنی تلوزیون شما اصلا ورزش رو پخش نمی کنه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ چرا ورزش آقایون رو پخش می کنه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ این که خانومها ورزش آقایون رو از تلوزیون ببینن که بدتره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ وقتی که من به استادیوم میرم با خودم یک دوربین هم میبرم چون از اون بالا چیزی پیدا نیست ولی از تلوزیون همه چیز پیدا است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ خب، آره .... راستی بابات کجاست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ اگه خانومها نباید ورزش کردن آقایون رو ببینن، پس چرا خانومهای ورزشکار شما وقتی میان اینجا، ورزش کردن آقایون رو میبینن_ ببین! یه چیزایی هست که شاید خودش بد نباشه ولی اشاعهء اون اشکال داره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ اشاعه یعنی چی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ اشاعه یعنی ترویج و همگانی کردن اون&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ یعنی اگه همه بیان و ورزش رو ببینن خوب نیست؟ من قبلا فکر میکردم که دولتها کلی پول خرج میکنن تا همه بیان سراغ ورزش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ نه! ترویج بی بند و باری اشکال داره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ مگه دیدن ورزش بی بند و باریه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ ببین! این حرفا واسه اینه که تو دلیل حجاب رو نفهمیدی. ما اعتقاد داریم که حجاب یک محدودیت نیست بلکه مصونیت هست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ معنی این جمله که الان گفتی چیه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;_ یعنی اینکه من غلط بکنم دیگه بیام خونهء شما &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-8049868507047390254?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/8049868507047390254/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=8049868507047390254' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8049868507047390254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8049868507047390254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/06/blog-post_10.html' title='ورزش بانوان در ایران!'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-8268348880514127288</id><published>2008-06-10T07:29:00.000-07:00</published><updated>2008-06-10T07:30:10.479-07:00</updated><title type='text'>خلاقیت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.روی تابلو خوانده می شد:"من کور هستم لطفا کمک کنید." روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه در داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت. از اوپرسید که بر روی تابلو چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:"چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم" و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو خوانده می شد:"امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم." شرح حکایت وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-8268348880514127288?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/8268348880514127288/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=8268348880514127288' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8268348880514127288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8268348880514127288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='خلاقیت'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-8788943599780722287</id><published>2008-05-30T14:01:00.000-07:00</published><updated>2008-05-30T14:03:19.347-07:00</updated><title type='text'>بهترین و بدترین اختراعات بشر!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;براساس نتایج یك نظرسنجی در پایگاه اینترنتی فرهنگی انگلیسی بمب اتم بدترین اختراع بشر و چرخ و اینترنت بهترین اختراعات انسان شناخته شدند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به گزارش شبکه خبر به نقل از خبرگزاری فرانسه، براساس این نظرسنجی در طبقه بندی بدترین اختراعات بشر ، مجازات اعدام ، كیسه پلاستیكی و كارت اعتباری در رده های بعدی قرار گرفتند همچنین پنی سیلین، تساوی حقوق زنان و مردان و قرص های ضدبارداری در رده های بعدی بهترین نوآوری های بشر قرار دارند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در این نظرسنجی از میان چهره های مشهور جهان : لئوناردو داوینچی ، نقاش ایتالیایی عصر رنسانس و مارتین لوتركینگ رهبر و مدافع حقوق مدنی سیاه پوستان امریكا بیشترین آراء را از آن خود كرده اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-8788943599780722287?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/8788943599780722287/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=8788943599780722287' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8788943599780722287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/8788943599780722287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='بهترین و بدترین اختراعات بشر!'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-5398750893988647158</id><published>2008-04-27T01:48:00.001-07:00</published><updated>2008-04-27T01:48:33.303-07:00</updated><title type='text'>تنهايي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شنيدم بچه ها تو گروه رياضي دانشگاه تهران براي شهروز مراسم باشکوهي گرفتن. و از خاطرات شهروز گفتن براي هم. کاش منم اونجا بودم تا کلي خاطره شنيدني از اين مرد نيک و هميشه خندون مي گفتم براشون. و شنيدم که مي خوان براش يه وبلاگ راه بندازن و يادشو زنده نگه دارن و....&lt;br /&gt;خوشحال کننده است که آدم همچين دوستايي داشته باشه. اينقدر مهربون که کلي وقت بزارن و از خاطراتشون با تو بنويسن تا يادت هميشه زنده باشه. مگه نه شهروز؟&lt;br /&gt;شنيدم اين اواخر که شهروز دوباره رفته خوابگاه، به جز سهيل کسي از بچه ها بهش سر نزده بود. قباد مي گه: اگه همه مون هم بهش سر مي زديم و باز دست به اين کار مي زد، چي؟ و من مي گم آدم نياز به يه هم زبون داره. که براش حرف بزنه. اونقدر که خالي شه و نترکه. مثل زودپز که بايد فشارش تخليه شه تا خالي شه. وگرنه منفجر مي شه. آره عزيز. ما دوستاي خوبي نبوديم براي شهروز. و دوستاي خوبي نيستيم براي هم.&lt;br /&gt;ما همه مون مي دونيم که وقتي زنده بود اگه به دلش مي رسيديم، قبل از انفجار تخليه مي شد. ما احساس گناه مي کنيم چون تو اي ماجرا همه مون مقصريم. پس بهتره براش يه کاري کنيم. يه وبلاگي يه کتابي... و اين برا شهروز نيست که براي سبک کردن خودمونه...&lt;br /&gt;کاش هجرت شهروز بهانه اي بشه براي اينکه از دل هم بيشتر خبر بگيريم. آهاي ... با توام ... رفيق نيمه راه... با تو که ماه هاست از هم اتاقي خوابگات و هم خدمتي سربازيت خبر نداري... نمي خواي حالي از دل زارش بگيري؟ نمي خواي بدوني نياز به وبلاگ زدن داره يا نه؟&lt;br /&gt;داره هي مي خونه.. هي مي خونه....هي مي خونه...&lt;br /&gt;خوب پاشو يه زنگ به رفيقت بزن. به خاطر همه روزايي که با هم خنديدين و با هم گريه کردين... به خاطر همه شباي امتحان که تا صبح تو کتابخونه کوي خر ميزدين تا يه ترم ولگرديو جبران کنين... به خاطر همه تخم مرغايي که شباي پنج شنبه و جمعه با هم مي خوردين... به خاطر تابستونايي که 10 نفر توي يه اتاق سه نفره سر مي کردين... به خاطر يخچالهاي هميشه خالي کوي... به خاطر کلاسايي که دو در مي کردين... به خاطر همه اون روزاي رفته.&lt;br /&gt;نمي خواد براش وبلاگ بزني وقتي که خودش نيست. بهش يه زنگ بزن وقتي که خودش هست...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-5398750893988647158?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/5398750893988647158/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=5398750893988647158' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5398750893988647158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5398750893988647158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/04/blog-post_9672.html' title='تنهايي'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-4502149013214396096</id><published>2008-04-27T01:44:00.002-07:00</published><updated>2008-04-27T01:47:48.823-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SBQ9rrG1qkI/AAAAAAAAAAc/Xgrj7dxqNEY/s1600-h/jumping-frog-110310-lw.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5193844090780101186" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SBQ9rrG1qkI/AAAAAAAAAAc/Xgrj7dxqNEY/s320/jumping-frog-110310-lw.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://rajaei4261.blogfa.com/post-10.aspx"&gt;قورباغه ها &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند .&lt;br /&gt;هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود.&lt;br /&gt;جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند ...&lt;br /&gt;و مسابقه شروع شد ....&lt;br /&gt;راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند .&lt;br /&gt;شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد :&lt;br /&gt;" اوه,عجب کار مشکلي !!" "اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند ." "هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه !" قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند ...&lt;br /&gt;بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند ... جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه !" و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف&lt;br /&gt;... ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....&lt;br /&gt;اين يکي نمي خواست منصرف بشه !&lt;br /&gt;بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه&lt;br /&gt;کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد !&lt;br /&gt;بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کار رو انجام داده؟&lt;br /&gt;اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟&lt;br /&gt;و مشخص شد که ...&lt;br /&gt;برنده ي مسابقه کر بوده !!! نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون&lt;br /&gt;اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند- چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد !هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .چون هر چيزي که مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره&lt;br /&gt;پس : هميشه .....&lt;br /&gt;مثبت فکر کنيد !&lt;br /&gt;و بالاتر از اون” کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد “رسيد !&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-4502149013214396096?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/4502149013214396096/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=4502149013214396096' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/4502149013214396096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/4502149013214396096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/04/blog-post_6707.html' title=''/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SBQ9rrG1qkI/AAAAAAAAAAc/Xgrj7dxqNEY/s72-c/jumping-frog-110310-lw.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-5015692948762190572</id><published>2008-04-27T01:44:00.001-07:00</published><updated>2008-04-27T01:44:43.108-07:00</updated><title type='text'>روزهای کودکی و نوجوانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زمستان گذشته کتابي تحت عنوان "روزهاي کودکي و نوجواني" نوشتم که جلد اول خاطرات منه. اين کتاب هديه من به مناسبت سال نو به خوانواده م بود که در تيراژ محدود چاپ و اهدا شد. نمي دونم مخاطب وبلاگم بتونه با فضاي اين کتاب ارتباط برقرار کنه يا نه. اما يه بخش هايي از اون کتاب رو مي خوام بذارم تو وبلاگ. منتظر باشيد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-5015692948762190572?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/5015692948762190572/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=5015692948762190572' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5015692948762190572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/5015692948762190572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/04/blog-post_5106.html' title='روزهای کودکی و نوجوانی'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-881806245687383407</id><published>2008-04-27T01:42:00.000-07:00</published><updated>2008-04-27T01:44:20.131-07:00</updated><title type='text'>بریده ای از شعر آرش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; آري آري زندگي زيباست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست&lt;br /&gt;زندگي را شعله بايد برفروزنده &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شعله ها را هيمه سوزنده &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جنگلي هستي تو&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;strong&gt; اي انسان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جنگل اي روييده آزاده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بي دريغ افکنده روي کوهها دامن آشيان ها &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بر سر انگشتان تو جاويد چشمه ها &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در سايبان هاي تو جوشنده آفتاب و باد و باران بر سرت افشان &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جان تو خدمتگر آتش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زندگاني شعله مي خواهد&lt;br /&gt;شعله ها را هيمه بايد روشني افروز&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-881806245687383407?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/881806245687383407/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=881806245687383407' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/881806245687383407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/881806245687383407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/04/blog-post_7584.html' title='بریده ای از شعر آرش'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-3758566996247324600</id><published>2008-04-27T01:41:00.000-07:00</published><updated>2008-04-27T01:42:09.936-07:00</updated><title type='text'>خنده هایی برای خنده های شهروز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;امروز بعد از يک هفته که به خاطر فوت نابهنگام دوست عزيزمان شهروز حالم زار و ناخوش بود، کمي بهترم. خنده های بياد موندنی شهروز و گرمی دستاش توی اين چند روز شب و روز جلو چشام بود. نه نمی شه رفتنشو باور کرد و ما بازهم به ياد خنده هاي شهروز با اون گرماي رفاقتش می خنديم باشد که نازنينمان در بستری ناز، آرام بخسبد....&lt;br /&gt;يادش جاودان &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-3758566996247324600?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/3758566996247324600/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=3758566996247324600' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/3758566996247324600'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/3758566996247324600'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/04/blog-post_5939.html' title='خنده هایی برای خنده های شهروز'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-4155881702107513870</id><published>2008-04-27T01:37:00.000-07:00</published><updated>2008-04-27T01:41:00.095-07:00</updated><title type='text'>به روان شهروز عزيزمان:</title><content type='html'>شعری از قيصر امين پور&lt;br /&gt;افتاد آنسان که برگ آن اتفاق زرد مي افتد افتاد آنسان که مرگ آن اتفاق سرد مي افتداما او سبز بود و گرم که افتاد.روحش شاد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-4155881702107513870?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/4155881702107513870/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=4155881702107513870' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/4155881702107513870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/4155881702107513870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/04/blog-post_5624.html' title='به روان شهروز عزيزمان:'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-1142752690844219857</id><published>2008-04-27T01:30:00.000-07:00</published><updated>2008-04-27T01:36:33.748-07:00</updated><title type='text'>سکوت!</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SBQ6wbG1qjI/AAAAAAAAAAU/FUg2ZJUSEP0/s1600-h/Beyond%20the%20frame%20of%20my%20Silence.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5193840873849596466" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SBQ6wbG1qjI/AAAAAAAAAAU/FUg2ZJUSEP0/s320/Beyond%2520the%2520frame%2520of%2520my%2520Silence.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف،&lt;br /&gt;- يعني تمرين برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.&lt;br /&gt;- سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.&lt;br /&gt;- هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هاست.&lt;br /&gt;- موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.&lt;br /&gt;- سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،در پيش از اين.&lt;br /&gt;- سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.&lt;br /&gt;- سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.&lt;br /&gt;- سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.&lt;br /&gt;- بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، بنام حق السکوت مي فروشند.&lt;br /&gt;- سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس داشتن حرمتِ عشق!&lt;br /&gt;- سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.&lt;br /&gt;- بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي شکنند.&lt;br /&gt;- سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان به بيماران است.&lt;br /&gt;- آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.&lt;br /&gt;- ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.&lt;br /&gt;- آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر اميدواري مي دهند.&lt;br /&gt;- سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.&lt;br /&gt;- سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.&lt;br /&gt;- خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.&lt;br /&gt;- زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير، انارخشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.&lt;br /&gt;- بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش، غمناک ترين سکوت چنگ مي اندازد.&lt;br /&gt;- سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.&lt;br /&gt;- غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلويزيون مي بيند.&lt;br /&gt;- آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين، فقط نگاه مي کند.&lt;br /&gt;- بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را به باد مي دهد.&lt;br /&gt;- آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.&lt;br /&gt;- تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را راهنمائي مي کنند.&lt;br /&gt;- تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان از هم فاصله مي گيرند.&lt;br /&gt;- کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.&lt;br /&gt;- سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.&lt;br /&gt;- بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در قبالش گرفته باشند.&lt;br /&gt;- سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوندش زد.&lt;br /&gt;- دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوت اند.&lt;br /&gt;- تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر ترجمه کند.&lt;br /&gt;- قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.&lt;br /&gt;- خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، بلکه به وقتش ساکت باش.&lt;br /&gt;- آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.&lt;br /&gt;- مارک تواين مي گويد:بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-1142752690844219857?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/1142752690844219857/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=1142752690844219857' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/1142752690844219857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/1142752690844219857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/04/blog-post_27.html' title='سکوت!'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_OsQu4HuGMy4/SBQ6wbG1qjI/AAAAAAAAAAU/FUg2ZJUSEP0/s72-c/Beyond%2520the%2520frame%2520of%2520my%2520Silence.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8126935747603137388.post-2152472289259174986</id><published>2008-04-27T01:27:00.000-07:00</published><updated>2008-04-27T01:29:54.479-07:00</updated><title type='text'>به جای معرفی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;امروز 6 آوريل 200۸ است و من بعد از يک ماه دوندگي و سر شلوغي تازه کمي سرم خلوت شده و براي همين فرصتي پيش اومد که به قولي که به شاگردام در ايران داده بودم عمل کنم. قولي که شايد عمل به اون فرصتي تازه براي زدن حرفهايي باشد که تا به حال يا فرصت بيانشون نبوده و يا امکان بيانشون.&lt;br /&gt;حرفهاي ناتمام من، حرفهاييست که خيلي وقتها خيلي هاشونو گفته ام، اما تکرار خيلي از اين حرفها در فضاي جديدو بياني تازه تر، خالي از لطف نيست.&lt;br /&gt;اميدوارم حرف هاي ناتمام من مخاطبانم را خسته نکند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8126935747603137388-2152472289259174986?l=hosseinrajaei.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/feeds/2152472289259174986/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8126935747603137388&amp;postID=2152472289259174986' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/2152472289259174986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8126935747603137388/posts/default/2152472289259174986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hosseinrajaei.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='به جای معرفی'/><author><name>eagle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10902885076077970030</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
