۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه

مراسم تدفين نمي توانم !!!


كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است." دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.
" من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."
" من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."
" من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."
نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.
از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.
كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.
" من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."
" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."
" من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."
سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد.
شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:
- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.
بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.
روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود.. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.
من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.
آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!
كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.
سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!
دراين موقع " دونا" گفت:
-دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.
شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:
- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!
هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.
آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.
ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:
" نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"
و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.
با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.
حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

شعر از پابلو نرودا شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند، دوری كنی . . .،
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيت ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بميری! شادی را فراموش نكن!

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

از جوجه هاي رنگي 5 تومني در ايران تا سگ هاي ميليوني درآلمان

امروز ياد سال ها پيش افتادم. ياد وقتي که بعد از التماس و گريه و پا به زمين کوبيدن داداش کوچولوم سعيد، حاضر شدم 5 تومن بدم و يه جوجه رنگي براش بخرم. جوجه اي که در مدت کوتاهي به بزرگترين بهانه براي خنده و شادي و حتي زندگي داداش 6 ساله م تبديل شد.
يادم مياد که با چه عشقي بهش غذا مي داد و با مگس کش دنبال شکار براي شکم هميشه گرسنه جوجه ش بود. چقدر در همين 10 روز باهم بازي کردن. و اينکه به قدري اين جوجه رنگي براي سعيد کوچولوي ما مهم بود که کم کم داشت به عضوي از خانواده تبديل مي شد. سعيد اونقدر جوجه شو نازش مي کرد و براش لالايي مي خوند تا جير جيرش تموم شه و خوابش ببره. سعيد در کنار يک موجود زنده کوچيک تر از خودش داشت مسئوليت پذيري و حمايت کردن و خيلي چيزاي مهم ديگه رو تجربه مي کرد تا اينکه...
هنوز 10 روز از شروع اون همه هيجان و شادي نگذشته بود که جوجه بدون هيچ دليل مشخصي مُرد!
وقتي به احساس سعيد و علاقه ش به اين جوجه فسقلي فکر مي کنم علت اون همه بغض و اشک و بي قراري اون بچه 6 ساله رو مي فهمم. و از همه مهمتر اين موضوع برام روشن مي شه که چرا در طول 18 سال اخير که سعيد براي خودش مردي شده، ديگر هرگز به نگهداري يک موجود زنده علاقه پيدا نکرد.
داستان سعيد و جوجه رنگيش داستاني تکراريه که همه ايرونيايي که بچه تو خونه شون هست حداقل يه بار از نزديک لمسش کردن. راستش هدف من از نقل اين خاطره تلخ، گرفتن حال خواننده نيست بلکه مي خوام توجه شما رو به اين ماجرا جلب کنم که چرا ما ايروني ها هر روز نسبت به طبيعت و موجودات زنده بي علاقه تر مي شيم...؟
مرگ جوجه هاي رنگي هر کدوم از ما، اون هم در دوراني که هيجان داشتن يک موجود زنده و مراقبت از اون و ديدن دقيق حرکاتش، از خواب و خوراک برامون مهمتر مي شه، شايد دليل خوبي براي ناخودآگاه ما باشه تا موجودات زنده ديگر را بي اهميت، نماندني، و مايه دلشکستگي بدانيم.
جوجه هاي 5 تومني در واقع جوجه هاي مريض و ضعيفي هستند که بنا بر تشخيص متخصصان در مراکز جوجه کشي، از چرخه پرورش حذف مي شوند و به قيمت ناچيزي براي سرگرمي بچه ها به فروش مي رسند. سرگرميي که به خاطر ارزاني بيش از حد به طرز خارق العاده اي با عمق جيب والدين ايراني سازگار است. حال آنکه همين اسباب بازي ارزان مايه بيزاري هميشگي کودکان ما از نگهداري و حمايت از جانوران مي شود.
وقتي اين حيوانات رنگي شده و زود ميرا و کودکان دل شکسته ايراني را با حيوانات خانگي و کودکان آلماني مقايسه مي کنم، ريشه خيلي از مسائل زيست محيطي برايم روشن تر مي شود. کودکان آلماني به حدي به حيوانات خانگي علاقه دارند که حتي تا سنين کهولت هم از نگهداري حيوان خانگي دست برنمي دارند. گربه ها و سگ هايي که بعضاً چند ميليون تومان قيمت دارند، در آلمان يکي از اعضا خانواده محسوب مي شوند. اين موضوع شايد به ظاهر از ديد خيلي از ما ايراني ها ناخوشايند باشد. چرا که هميشه در گوش ما فرو کرده اند که سگ ها حيوانات کثيف و آلوده و... اي هستند. و البته شايد هم چنين باشد. ولي هرگز نه ديده ام و نه از کسي شنيده ام که يه آلماني از سگش مريضي گرفته باشد يا سگش جايي را کثيف کرده باشد. علم دام پزشکي در اينجا بسيار خريدار دارد.تعداد بسيار زيادي از بيماري هاي حيوانات خانگي در اينجا قابل تشخيص و درمان است. درمانگاه ها و بيمارستان هاي تخصصي براي مداوا و جراحي هاي پيشرفته در اختيار صاحبان حيوانات خانگي است. فروشگاه هاي تخصصي ويژه غذاي حيوانات و ابزارهاي بازي و هزاران امکان انتخاب ديگر تنها براي اينکه اتصال مردم با برشي از طبيعت که همان موجود زنده خانگي شان است حفظ شود.
البته نگهداري حيوان خانگي کار آساني نيست. نگهداري يک سگ به اندازه نگهداري يک کودک، دردسر دارد و وقت و مراقبت مي خواهد. اما نکته بسيار ظريفي که در اينجا هست، انس گرفتن انسان ها با موجودات زنده در دل همين مراقبت ها و وقت گذاشتن ها نهفته است. وقتي سعيد ما در عرض 10 روز تا اون حد عاشق جوجه 5 تومني اش مي شود، ببينيد وقتي آدمي 2 ،5 يا 10 سال با حيوان خانگي اش زندگي کرده، چه احساسي نسبت به جانوران دارد. و اين رشته را دنبال کنيد تا ببينيد چرا وقتي يوزپلنگ ايراني-جانوري که در خطر انقراض است- را با توله هايش زنده زنده در آتش مي سوزانند، کسي در اين کشور-ايران- کَکَش هم نمي گَزد. و خبر انقراض شير ايراني را وقتي مي شنويم که يک قرن از مرگ آخرين قلاده اين گربه سان زيبا مي گذرد.
جوجه هاي 5 تومني ما وقتي مردند، هرگز جايگزين نمي شوند. پدر و مادرهاي ما به جاي اينکه به فکر خريدن يک حيوان سالم تر باشند، ما را از ساير جانوران هم بيزار مي کنند. شاهد اين حرف من گنجشک هاي زيبايي هستند که به قول بعضي ها براي نشانه گيري آفريده شده اند. شاهد حرف من گربه هاي بيچاره اي هستند که هميشه آماج سنگ و تيپاهاي بچه هاي ما هستند و ما فقط مي خنديم و براي اينکه توان نشانه گيري مان را نشان دهيم، دو سه تا سنگ هم به سمت آنها پرتاب مي کنيم. هرگز به کودکانمان نمي فهمانيم که گربه سانان در زمستان بچه دار مي شوند و در فصل سرما نياز به تغذيه دارند تا بتوانند به بچه هايشان شير بدهند. ما با طبيعت بيگانه شده ايم و اين غم بزرگيست.
اما غم بزرگتر اينست که در هيچ جاي برنامه آموزشي ما از دبستان تا دانشگاه اثري از آموزش هاي زيست محيطي نيست. وقتي مديري به راحتي مجوز قطع درختان و ساخت آپارتمان در محدوده منطقه حفاظت شده حيات وحش صادر مي کند، و در جولانگاه هزاران گونه زنده و بعضاً کمياب، پاي لودر و جاده و سيمان و ... را باز مي کند، روشن است چقدر آموزش زيست محيطي ديده و طبيعت را مي شناسد.
اي کاش جوجه هاي 5 تومني ما نمي مردند تا شايد در کنار اين جانوران کوچک ياد مي گرفتيم که چرا و چگونه بايد به حقوق بقيه موجودات زنده روي کره زمين احترام بگذاريم...

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

افغانستان


سلام به افغانستان،
سلام به ناله ی مغموم تنهایی ات.
سلام به خاک پاره پاره ات
به کودکان آواره ات
به مردم آزاده ات.
سلام به تو که جنگ وآوارگی و مرگ را تاب آوردی و اشک و خون و عرق را با هم خوردی.
و سلام به تو که تاریخت اینک تابلوی تمام نمای چهره تهوع آور جنگ است .
تابلویی که باید بر سینه دیوار همه ملت ها کوبیده شود تا هرگز هیچ کودکی شاهد مرگ مادرش نباشد و پشت هیچ پدری در سوگ دخترش خم نشود.

سرودی برای زیستن

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه.
و آرمانهای خویش رابه مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت چگونه معنا می شود.
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز،
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود رااز دست می دهد.
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.
هر روز، همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای.
و هر گز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد.
و هراسی به خود را مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ماخط نازک همین فاصله است.
برخیز و بی هراس خطر کن، در هر فرصتی بیاویز.
و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت» دست خواهی یافت.
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند.
رؤیاهایت را فرومگذارکه بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد. از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی.
زندگی مسابقه نیست، زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست.
Nancye Sims
برگردان: دکتر مهدی مقصودیاز
کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید...

۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

نیمه شرافتمندانه زندگی


هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.
در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن .
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید و سرخوش بود .
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.
هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم:نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟ گفتم: نه
گفت: خاک بر سرت، اصلاً تا حالا زندگی کردی؟
گفتم: آره...نه...نمی دونم.
و ویلان همین طور نگاهم می کرد،
نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم
او مردیجذاب بودو سالم
به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.
ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم: نه
ویلان گفت: پس
سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

نیمه شرافتمندانه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.
در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن .
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید و سرخوش بود.
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.
هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم:نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

گفتم: نه
گفت: خاک بر سرت، اصلاً تا حالا زندگی کردی؟
گفتم: آره...نه...نمی دونم.
و ویلان همین طور نگاهم می کرد،
نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم
او مردیجذاب بودو سالم
به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.
ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم: نه
ویلان گفت: پس
سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!