۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

سیاره ما!


این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.

زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

دوستی..

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند . سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند . بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت . روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد . شادی خاصی کلاس را فرا گرفت . معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد . معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .
دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند. با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند...
چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد . او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید . کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود . به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ " معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا" سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "
پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند . پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد . خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود . مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . " همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.
چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم. "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت .
او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد . سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد...

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

نخبه گی ایرانی و ایرانیان نخبه!

چند روز پیش با امید درباره باور ما ایرانی ها مبنی بر نخبگی و هوشمندی مان صحبت می کردیم و اینکه چرا ما همچین باوری را بصورت ملی در ذهن داریم در حالیکه آثار این هوش کمتر در ایران ملموس است. مثلاً ما عادت داریم در تهران هر روز با اتومبیل شخصی ساعت ها در ترافیک بشینیم و روزنامه بخونیم و دود بدیم تو حلقمون! ودیگه باورکردیم که مشکل ترافیک تهران حل شدنی نیست!! اگه نیم نگاهی به اطراف بندازیم، هر کدوم از ما کلی مساله پیش پا افتاده می بینیم که به خاطرشون کلی مشکلات گریبون مردم رو گرفته و کسی نیست اونا رو حل کنه .
وقتی به این آلمانیا نگاه می کنم، بعضی وقتا واقعاً شگفت زده می شم از اینکه اینا با این که ملتی باهوش - مثل ما ایرونی ها- نیستن (و اساساً خیلی هم خِنگ و عقب مونده هستن!!!) اما برای هم مشکلی یه چیزی ابداع کردن. مثلاً چند روز پیش یه دوچرخه مخصوص حمل نامه های اداری دیدم که خیلی برام جالب بود، کلی امکانات ویژه برای جلوگیری از رسیدن رطوبت به نامه ها روش تعبیه شده بود و حتی جک ویژه ای داشت که باعث می شد دوچرخه موقع توقف کاملاً عمود باشه تا چیزی از توی سبدش نریزه و کلی چیزای دیگه...
و یا مثلاً اینا با همه خنگی شون، فکرشون به این رسیده که بعضی از آدما توی یک جامعه معلولیت جسمی دارن و به همین خاطر همه چیزاشون رو جوری طراحی می کنن که همه (حتی کسانی که معلولیت های جدی دارن) بتونن از امکانات استفاده کنن، یکی از این چیزا چراغ های راهنمای سر چهار راه ها برای عابر هاست. این چراغ ها اتوماتیک نیستن و فقط در صورتی برای عابر سبز می شن که یک نفر دکمه روی ستون رو فشار بده، اما نکته جالبش اینه که اگه دستتون رو روی این دکمه نگه دارین به محض سبز شدن چراغ، این دکمه شروع می کنه به لرزیدن (مثل ویبره موبایل) و حالا فکرشو کن این چه امکان ساده و در عین حال مفیدی رو به یک نابینا میده تا محیط رو بهتر بشناسه و راهشو پیدا کنه.
خلاصه هر چی از هوش سرشار ماایرونی ها و نا هوشمندی این آلمانیا بگم کم گفتم!

می نویسم تا لذت ببرم...

امروز بعد از نزدیک به 4 ماه که اصلاً فرصتی برای گذاشتن پست جدید نداشتتم، وبلاگم را باز کردم. نمی توانم ننویسم. انگار این نوشتن نوعی ورزشه برای ذهن!.
مخصوصاً خواندن وبلاگ های دوستان هم آدم رو قلقلک می کنه که بشینه پای نوشتن.
اینه که از امروز می خوام بنویسم، نه اینکه فقط باشم. می نویسم تا لذت ببرم.

۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه

مراسم تدفين نمي توانم !!!


كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است." دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.
" من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."
" من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."
" من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."
نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.
از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.
كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.
" من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."
" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."
" من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."
سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد.
شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:
- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.
بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.
روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود.. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.
من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.
آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!
كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.
سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!
دراين موقع " دونا" گفت:
-دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.
شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:
- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!
هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.
آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.
ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:
" نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"
و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.
با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.
حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

شعر از پابلو نرودا شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند، دوری كنی . . .،
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيت ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بميری! شادی را فراموش نكن!

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

از جوجه هاي رنگي 5 تومني در ايران تا سگ هاي ميليوني درآلمان

امروز ياد سال ها پيش افتادم. ياد وقتي که بعد از التماس و گريه و پا به زمين کوبيدن داداش کوچولوم سعيد، حاضر شدم 5 تومن بدم و يه جوجه رنگي براش بخرم. جوجه اي که در مدت کوتاهي به بزرگترين بهانه براي خنده و شادي و حتي زندگي داداش 6 ساله م تبديل شد.
يادم مياد که با چه عشقي بهش غذا مي داد و با مگس کش دنبال شکار براي شکم هميشه گرسنه جوجه ش بود. چقدر در همين 10 روز باهم بازي کردن. و اينکه به قدري اين جوجه رنگي براي سعيد کوچولوي ما مهم بود که کم کم داشت به عضوي از خانواده تبديل مي شد. سعيد اونقدر جوجه شو نازش مي کرد و براش لالايي مي خوند تا جير جيرش تموم شه و خوابش ببره. سعيد در کنار يک موجود زنده کوچيک تر از خودش داشت مسئوليت پذيري و حمايت کردن و خيلي چيزاي مهم ديگه رو تجربه مي کرد تا اينکه...
هنوز 10 روز از شروع اون همه هيجان و شادي نگذشته بود که جوجه بدون هيچ دليل مشخصي مُرد!
وقتي به احساس سعيد و علاقه ش به اين جوجه فسقلي فکر مي کنم علت اون همه بغض و اشک و بي قراري اون بچه 6 ساله رو مي فهمم. و از همه مهمتر اين موضوع برام روشن مي شه که چرا در طول 18 سال اخير که سعيد براي خودش مردي شده، ديگر هرگز به نگهداري يک موجود زنده علاقه پيدا نکرد.
داستان سعيد و جوجه رنگيش داستاني تکراريه که همه ايرونيايي که بچه تو خونه شون هست حداقل يه بار از نزديک لمسش کردن. راستش هدف من از نقل اين خاطره تلخ، گرفتن حال خواننده نيست بلکه مي خوام توجه شما رو به اين ماجرا جلب کنم که چرا ما ايروني ها هر روز نسبت به طبيعت و موجودات زنده بي علاقه تر مي شيم...؟
مرگ جوجه هاي رنگي هر کدوم از ما، اون هم در دوراني که هيجان داشتن يک موجود زنده و مراقبت از اون و ديدن دقيق حرکاتش، از خواب و خوراک برامون مهمتر مي شه، شايد دليل خوبي براي ناخودآگاه ما باشه تا موجودات زنده ديگر را بي اهميت، نماندني، و مايه دلشکستگي بدانيم.
جوجه هاي 5 تومني در واقع جوجه هاي مريض و ضعيفي هستند که بنا بر تشخيص متخصصان در مراکز جوجه کشي، از چرخه پرورش حذف مي شوند و به قيمت ناچيزي براي سرگرمي بچه ها به فروش مي رسند. سرگرميي که به خاطر ارزاني بيش از حد به طرز خارق العاده اي با عمق جيب والدين ايراني سازگار است. حال آنکه همين اسباب بازي ارزان مايه بيزاري هميشگي کودکان ما از نگهداري و حمايت از جانوران مي شود.
وقتي اين حيوانات رنگي شده و زود ميرا و کودکان دل شکسته ايراني را با حيوانات خانگي و کودکان آلماني مقايسه مي کنم، ريشه خيلي از مسائل زيست محيطي برايم روشن تر مي شود. کودکان آلماني به حدي به حيوانات خانگي علاقه دارند که حتي تا سنين کهولت هم از نگهداري حيوان خانگي دست برنمي دارند. گربه ها و سگ هايي که بعضاً چند ميليون تومان قيمت دارند، در آلمان يکي از اعضا خانواده محسوب مي شوند. اين موضوع شايد به ظاهر از ديد خيلي از ما ايراني ها ناخوشايند باشد. چرا که هميشه در گوش ما فرو کرده اند که سگ ها حيوانات کثيف و آلوده و... اي هستند. و البته شايد هم چنين باشد. ولي هرگز نه ديده ام و نه از کسي شنيده ام که يه آلماني از سگش مريضي گرفته باشد يا سگش جايي را کثيف کرده باشد. علم دام پزشکي در اينجا بسيار خريدار دارد.تعداد بسيار زيادي از بيماري هاي حيوانات خانگي در اينجا قابل تشخيص و درمان است. درمانگاه ها و بيمارستان هاي تخصصي براي مداوا و جراحي هاي پيشرفته در اختيار صاحبان حيوانات خانگي است. فروشگاه هاي تخصصي ويژه غذاي حيوانات و ابزارهاي بازي و هزاران امکان انتخاب ديگر تنها براي اينکه اتصال مردم با برشي از طبيعت که همان موجود زنده خانگي شان است حفظ شود.
البته نگهداري حيوان خانگي کار آساني نيست. نگهداري يک سگ به اندازه نگهداري يک کودک، دردسر دارد و وقت و مراقبت مي خواهد. اما نکته بسيار ظريفي که در اينجا هست، انس گرفتن انسان ها با موجودات زنده در دل همين مراقبت ها و وقت گذاشتن ها نهفته است. وقتي سعيد ما در عرض 10 روز تا اون حد عاشق جوجه 5 تومني اش مي شود، ببينيد وقتي آدمي 2 ،5 يا 10 سال با حيوان خانگي اش زندگي کرده، چه احساسي نسبت به جانوران دارد. و اين رشته را دنبال کنيد تا ببينيد چرا وقتي يوزپلنگ ايراني-جانوري که در خطر انقراض است- را با توله هايش زنده زنده در آتش مي سوزانند، کسي در اين کشور-ايران- کَکَش هم نمي گَزد. و خبر انقراض شير ايراني را وقتي مي شنويم که يک قرن از مرگ آخرين قلاده اين گربه سان زيبا مي گذرد.
جوجه هاي 5 تومني ما وقتي مردند، هرگز جايگزين نمي شوند. پدر و مادرهاي ما به جاي اينکه به فکر خريدن يک حيوان سالم تر باشند، ما را از ساير جانوران هم بيزار مي کنند. شاهد اين حرف من گنجشک هاي زيبايي هستند که به قول بعضي ها براي نشانه گيري آفريده شده اند. شاهد حرف من گربه هاي بيچاره اي هستند که هميشه آماج سنگ و تيپاهاي بچه هاي ما هستند و ما فقط مي خنديم و براي اينکه توان نشانه گيري مان را نشان دهيم، دو سه تا سنگ هم به سمت آنها پرتاب مي کنيم. هرگز به کودکانمان نمي فهمانيم که گربه سانان در زمستان بچه دار مي شوند و در فصل سرما نياز به تغذيه دارند تا بتوانند به بچه هايشان شير بدهند. ما با طبيعت بيگانه شده ايم و اين غم بزرگيست.
اما غم بزرگتر اينست که در هيچ جاي برنامه آموزشي ما از دبستان تا دانشگاه اثري از آموزش هاي زيست محيطي نيست. وقتي مديري به راحتي مجوز قطع درختان و ساخت آپارتمان در محدوده منطقه حفاظت شده حيات وحش صادر مي کند، و در جولانگاه هزاران گونه زنده و بعضاً کمياب، پاي لودر و جاده و سيمان و ... را باز مي کند، روشن است چقدر آموزش زيست محيطي ديده و طبيعت را مي شناسد.
اي کاش جوجه هاي 5 تومني ما نمي مردند تا شايد در کنار اين جانوران کوچک ياد مي گرفتيم که چرا و چگونه بايد به حقوق بقيه موجودات زنده روي کره زمين احترام بگذاريم...